نه من و نه کلمات، هیچ کدام قادر نیستند آنچه را که در ذهنم انباشته شده به ثبت برسانند. باید رهایشان کنم تا در خیالم خوب دور بزنند. این رهایی اما سستام میکند. هیچ دوست ندارم بدانم الآن چه ساعتیست. لعنت به این تکنولوژی که هرجا سرت را میگردانی ساعتی جا خوش کرده.
منتظرم سیر درونش تمام شود، که چیزی بگوید تا بغض در گلو ماندهام را بشکند، که نکوهشام نکند، که نشکنم، که امیدوار شوم به روشنایی. دوست دارم وقتی پرده را کنار میزنم مهتاب باشد، اما صبح است آن هم صبح عید که هیچ به عید هم نمیماند.
پرده را کنار میزنم. به آسمان نگاه میکنم، هوا ابریست، مثل ِ اکنونِ چشمهای من. گشت و گذار کلمات تمام شده:
مرا زین صبح بیخورشید
دیگر انتظاری نیست
و بارها و بارها تکرارش میکنم.
یک حس مشترک شخصی و خصوصی! کلمات؟ ضعیف تر از اینهان
***
بهار:
;)
Posted by: آزاده on October 24, 2006 11:39 PM