شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« خوانش نویسنده و خواننده در متن | Main | کرانه‌های نامرئی رسانه‌ها »

September 13, 2006 01:59 AM
سرمشق ِ نو نگریستن

عکاسی برای من مثل بازی تنیس می‌ماند، چند فریم عکاسی همان اندازه انرژی‌زاست که دو ساعت بازی تنیس. و لذت دیدن عکس‌های زیبا مثل جاذبه‌ی مواج شنیدن موسیقی می‌ماند.
عکاسی را دوست دارم، زیرا از نگاه‌های فردی، فضاهای فرافردی می‌سازد و به مخاطب اجازه می‌دهد از زاویه دید زیبایی‌شناختی ِ عکاس به سوژه بنگرد. عکاس حظ دیداری می‌سازد. حظ دیداری به خصوص در عکس‌هایی برجسته می‌شود که نگرش بیننده را هم دگرگون کند: یک انقلاب بصری.

بعد از مدت‌ها فرصتی پیش آمد و عکس‌های نمایشگاه عکسی که محسن و دوستانش (مریم فخیمی و امیررضا امیرابراهیمی) راه انداخته بودند را دیدم. مهمترین ویژگی عکس‌ها برای من این بود که می‌خواستند به همان انقلاب بصری نزدیک شوند، که یادت بیندازند دگرگونه ببینی، که اطرافت را در روزمرگی‌شان، در فایده‌مندی ابزاری‌شان و به صرف بودنشان نبینی، بلکه از کانون‌های زیبایی بنگری و درک کنی.
با این‌گونه نگرش حتی از عالم ذات آنها متحیر می‌شویم و چه بسا به ستایش آنها هم بپردازیم، باور کنید!
شاید وقتی اصل سوژه‌ها را با چشم خودمان ببینیم، معمولی به نظر برسند اما مهارت عکاس با ذوق زیبایی‌شناسی‌اش آنها را زاینده‌ی زیبایی کرده است. عکاس، سوژه را در زاویه‌ی بسیار مناسب غافلگیر کرده تا ذات شیء را نمایان کند. سطوح رنگی در عکس‌ها، ژرفاهای متفاوتی به وجود آورده و ترکیب‌بندی‌ها هم جدید و متفاوت است. عکس‌ها توصیف گسترده شده‌ی معنای سوژه‌هاست، و حداقل این قدرت را دارند که نگاهت را پویا کنند و یادت دهند نیک بنگری و به سادگی چشم بر زیبایی‌ها نبندی.

گفتن ندارد که من نورپردازی و زاویه‌دید محسن در عکس‌هایش را بسیار می‌پسندم و از دیدن آنها لذت می‌برم. به لطف محسن علاوه بر دیدن عکس‌ها، با مریم عزیز آشنا شدم و کلی گپ زدیم. شاید خودش نداند که چقدر حرف‌هایش انرژی‌بخش بود برایم و همچنین سرمشقی در نوکردن نگرش‌ام به دنیا و انسان‌ها.




نظرها:

سلام
اتفاقا یکی از آرزوهای دیرینه من هم این بود که یک روز عکاس بشم
الانم هم علاقه دارم
راستی حیف که ...


Posted by: بادبادک on September 13, 2006 11:23 AM


سلام
به نظر من عکس ها تقریباً متفاوت بود یا شاید من اینجوری دیدم !
ردیفه ;)


Posted by: Ck1 on September 14, 2006 03:12 PM


سلام. اينروزها كه همه‌ي وبلاگستان دست به دست هم دادند تا من خفه بشم و چيزي نگم، حتي مي‌ترسم از اينكه براي كسي كامنت بذارم! عكاسي از حسرتهاي قديمي من بوده... دوربين زنيت قديمي 920 رو فراموش نمي‌كنم! هيچ وقت...


Posted by: سيد ايمان (كوروش) ضيابري on September 14, 2006 04:23 PM


خب از ما دقیقا 5 دقیقه تا اونجا راه بود ... ولی ... نرفتم !
***
بهار:
خسته نباشی فربد جان P:


Posted by: فربد on September 15, 2006 12:40 AM


vaghean merci ke enghadr ba lotf negah kardi va ba lotfe bishtar ham bayanesh kardi.omidvaram ke bazam bebinamet va gomet nakonam.
***
بهار:
ممنونم مریم جان! امیدوارم من هم تو رو گم نکنم و از حضورت، حرفهات و از زاویه ی نگاهت بیاموزم :)


Posted by: maryam on September 15, 2006 11:51 AM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?