1.
نویسنده یا شاعر برای بیان افکارشان میکوشند شکافی، راهی بیابند تا به بهترین نحو احساسات و عقایدشان را به خواننده منتقل کنند. کلمات را میآفرینند و به آنها زندگی میبخشند. نویسنده آفریننده است، آفرینندهی شخصیتها و فراتر از آن آفرینندهی تک تک کلمات.
نویسنده متن را میزاید، با رنج، با تلاشی طاقتفرسا، با تمام حساش، با تمام وجودش. شخصیتها فرزندانش هستند، او با آنها روزها زندگی میکند. او تک تک فرزندانش را دوست دارد حتی اگر منفی باشند. نویسنده با خندهی شخصیت داستانش میخندد، با گریهاش میگرید، از شادیاش شاد میشود و با مرگاش میمیرد. نویسنده رنج میکشد تا بنویسد و خلق کند و شاعر رنج میکشد تا بسراید: «کلمات، بوسهی شاعرند، به گونهی مرگ*»
نویسنده رنج میکشد وقتی شخصیت داستانش، فرزندش _ فرزندی که به او عشق میورزد _ گم میشود در ذهن خوانندگان، وقتی فرزندش گم میشود در کلمات، وقتی فرزندش را قرض میگیرند، وقتی فرزندش را میدزدند، وقتی او را زیر دست و پا له میکنند، وقتی ...
شاعر رنج میکشد وقتی با تمسخر به کلماتش مینگرند، وقتی با بیاعتنایی از کنار شعرهایش میگذرند، وقتی با بیاحترامی کتابش را به صدو پنجاه تک تومانی ناقابل میفروشند و چه دردی میکشد و چه زجری میکشد شاعر.
نویسنده و شاعر، با بارقهای از بیاطمینانی اثرشان را به خواننده عرضه میکنند، نگرانند که خوانندگان نفهمند، که واژگونه بفهمند، که... و باز هم رنج میکشند: نوشتن کار رنجآوری است!
2.
اگر آنگونه که بارت میگوید، «متن» به معنای «بافته» باشد: پوششی که در آن معنایی پنهان شده و خواننده سعی دارد معنای نهان را کشف کند، اگرچه معنازایی لذت دارد _ مگر کسی میتواند لذت متن را انکار کند؟_ اما خواننده برای کشف معنای نهان متن تلاش میکند، تلاشی وافر: آیا میتوانم به تأویلی نزدیک به تأویل متن دست یابم، آیا میتوانم به معنای اصلی نویسنده برسم، آیا میتوانم معنای نهایی نهفته را باور کنم ؟! پس سازوکارهایش را به دست میگیرد، خود را مجهز میکند از نکات دستوری و زبانی و قاعدههای متن گرفته تا مطالعهی متون دیگر برای پیدا کردن راهی که به درون متن نفوذ کند، و در نهایت تطبیق متن با شرایط فهم و آگاهیهای خود.
حال اگر متن را همچون بیمار فرض کنیم و همچنین بدانیم وظیفهی هرمنوتیک، مطالعه، تفسیر و فهم متن است پس در رویکردی هرمنوتیکی، پزشک با خوانش بیمار از علائم و نشانهها میتواند به راهی برای کشف بیماری برسد، همانطور که خواننده از نکات دستوری، زبانی و قاعدههای متن به راهی برای کشف معنای متن میرسد، سپس پزشک با تطبیق علوم فراگرفته و تجربیاتاش با علائم و نشانهها، به تأویل بیمار میرسد، همانگونه که خواننده با علم و آگاهی خود به تأویل متن میرسد.
خواننده هم رنج میکشد زیرا باید در معنای واژهها دقت کند، قاعده را بداند، تطبیق دهد و تلاش کند و تلاش کند تا به افق فهم مشترکی با نویسنده برسد، پزشک هم رنج میکشد. و وای به روزی که خواننده به ناتوانیاش در فهم متن آگاهی یابد، و وای به روزی که به غلط متن را تأویل کرده باشد، زیرا او متن/بیمار را به کشتن میدهد.
گذشته از آن، خواندن چیزی دارد که نوشتن ندارد: خواندن کار شرمآوریست، زیرا باید همه چیز برای خواننده عریان شود حتا عریانتر از نوشتههای ِ عریان ِ نویسنده، پزشکی هم کار شرمآوریست: بیمار رنج میکشد از دردی که عارضش میشود، اما شرمی هم در میان هست؛ شرم سپردن خود به دست شخصی دیگر، نویسنده هم شرم دارد از سپردن متن خود به دیگری. این شرم همان بیاطمینانیست. بیمار از درد میگوید و طبیب آن را عریان میکند، متن فریاد و رنج خاموشی دارد که خواننده آن را بلند هوار میکشد، خواننده نیز متن را عریان میکند: کار شرمآوریست خواندن!
* از کتاب «کلمات چون دقیقه ها» شهاب مقربین.
پ.ن. جملات ایتالیک از «محمد چرم شیر»، اصل متن را می توانید اینجا بخوانید.
یادم نیست این جمله رو کجا خوندم:
«خواندن روسپی- گری است...»
Posted by: بکتاش on September 10, 2006 01:10 AM
سلام
با اجازه شما به نوشته هاتون لینک دادم
Posted by: she-ma on September 11, 2006 08:15 AM
کدوم چشم؟ ;)
مرسی از متن زیبای شما. (:
Posted by: she-ma on September 11, 2006 10:46 PM