|
« سمتِ تاریکِ کلمات |
Main
| چشماناش »
کات
تاریکی. سکوت. صدای راندن ماشینی در جاده. نور روی ماشین و سپس صندلی عقب. مردی متفکر به روبرو خیره شده. دوربین روبرو را نشان میدهد. تاریکی مطلق. لحظهای روشنایی بیشتر میشود. دوربین به سرعت به طرف روشنایی برمیگردد. نور فندکِ دستِ مَرد. فندک تا نزدیکی سیگاری که روی لبهای مرد جا خوش کرده، میرود و خاموش میشود. فندک پرت میشود. در تاریکی کم، مرد بغلی را از جیب کتاش درمیآورد. جرعهای مینوشد و با پشت دست، لباش را پاک میکند. سرعت ماشین، بیشتر و بیشتر میشود. معلوم نیست در تاریکی مطلق، چگونه این را میفهمیم. مرد متفکر، به هیچچیز فکر نمیکند. چیزی برای فکرْ کردن وجود ندارد؛ دوربین این را به ما نمیگوید.
مرد، شیشه را پایین میکشد. بادی اما نیست که وحشیانه موهایش را بههم بریزد: ماشین ایستاده است.
نور در صفحه به تدریج کم میشود. ناگهان رنگ در صفحه میدود. مرد پشت به دوربین و در دوردست ایستاده است. دوربین به سرعت، هوا را میشکافد و با صدای شکافتن هوا به مرد نزدیک میشود. همزمان مرد نیز سرش را با سرعت و با همان صدا به طرف دوربین برمیگرداند. خشم، در چهرهاش فریاد میکشد. همه جا سکوت حکمفرماست. چهرهی مرد وحشتناک و وحشتناکتر میشود، دوربین آهسته به حرکتاش ادامه میدهد. صدای خش خشی میآید، دوربین میخکوب میشود، برمیگردد و خشکاش میزند. با حالتی وحشیانه به سمت صدا میتازد. سرعتاش به حدی میرسد که همه چیز درهم و آشفته نشان داده میشود. سپس به نحو مرموزی پیچ میخورد و میافتد. مرد بغلی را از جیب کتاش در میآورد و با درد جرعههای باقیمانده را مینوشد.
صدا: قلپ... قلپ... قلپ... با همین صدا، صفحه به تدریج سیاه میشود. نه، فیدْاوت نیست؛ دوربین خاموش شده است.
راوی قصههای عامهپسند و بهار
مرداد 85
نظرها:
جالب بود اما چند تا سوال برم پیش اومد:
-این "دوربین با سرعت به طرف ... بر می گردد" رو، فکر کردی اگه کارگردان بودی چه جوری می گرفتیش ؟
-"سپس به نحو مرموزی پیچ میخورد و میافتد. مرد بغلی را از جیب کتاش در میآورد و با درد جرعههای باقیمانده را مینوشد." وقتی دوربین به نحو مرموزی پیچ می خورد و می افتد با چه ترانزیشنی مرد رو می بینیم ؟ اصلا مرد رو از نگاه کی می بینبم ؟ بعد از این که دوربین رو می بری توی تصویر ، چه جوری توی فرو رفتن یا غرق شدنش (اگه اشتباه نکنم؟) از تصویر می آریش بیرون و POV دوربین رو دوباره می گیری؟
-به نظرم دیدنش (توی قاب دوربین) یه مقدار سخته .
***
بهار:
سوالهای جالبی پرسیدین :) اما انگاری خیلی تخصصیه و من نمیتونم خوب جواب سوالهاتون رو بدم. فقط اینجوری میتونم بگم:
1. سرعت در حرکت دوربین رو احتمالاً با نزدیک شدن سریع دوربین به سوژه، نشون میدادم طوری که فضا هنگام حرکت کشیده بشه، مثل تکنیک Panning توی عکاسی که سوژه کامل و واضح نشون داده میشه ولی اطرافاش کشیده و درهم شده، و دیگه اینکه سرعت رو با صدا نشون میدادم، وقتی دوربین به شدت هوا رو میشکافه و جلو میره احتمالاً صدای سرعت داره ولی وقتی آروم جلو میره صدا نداره.
2. دوربین وقتی افتاده، هنوز خاموش نشده و مرد رو نشون میده، بعد که مرد جرعههای باقیمونده رو نوشید، اون صدا شنیده میشه و دوربین خاموش میشه.
3. داستان ابتدا با نور روایت میشه، بعد از نور، دوربین میاد وسط و نقل داستان رو به عهده میگیره. احتمالاً با نور نشون اش میدادم و از زاویه بالا.
4. توی متنی که مثل این دیالوگ نداره، من خیلی خوشم میاد که از رنگ، نور و صدا استفاده کنم.
پ.ن. من خیلی از تکنیک فیلمبرداری و کارگردانی سردرنمیارم و دانستههام محدود میشه به خوندن نمایشنامه، دیدن فیلم و خوندن یه مقدار مطلب کوتاه در دانشگاه.
Posted by: قصه نگفته ماند on August 18, 2006 04:23 PM
شیشه رو براچی کشید پایین باد بخوره کولر رو روشن میکرد.
Posted by: اوشگول (طنز نویس) on August 18, 2006 04:25 PM
سلام علیکم
خب من اصولا با مردها در هر نقشی موافقم! دیییییی
Posted by: خدابیامرز on August 18, 2006 06:25 PM
Posted by: محمد فيروزکوهي on August 19, 2006 06:53 AM
camera ham baraye khod yek personage shode
Posted by: hamoon on August 19, 2006 09:44 AM
من كه مفهومش رو نفهميدم!:|
عجبا اين كامنت دونيت به من گير داده چرا كلمه f r e e توي آدرست هست!:((:O
http://f r e e cry.persianblog.com
***
بهار:
شرمنده، درستش کردم :)
Posted by: آرمان on August 19, 2006 07:41 PM
فیلمنامهی جذابی است. من که اگر پولدار بودم و در ضمن کارگردان خوبی بودم، دلم میخواست بسازمش P: (حیف که هیچکدامش نیستم!!!) (شاید عجیب به نظر بیاید. اما چیزی من را یاد فیلمنامههای برگمان انداخت! قبول دارم که فضاها از زمین تا آسمان فرق میکنند، اما توصیفاتی که آمده... درواقع فکر کنم شکی نباشد که فیلمنامههای برگمان را کسی جز خودش نمیتوانست بسازد. یکجاهائی رسما رمان میشود و توصیفات را فقط باید حس کرد تا به تصویر کشید. برخلاف فیلمنامههائی که هیچ چیز غیر تصویری در آنها دیده نمیشود. متن شما هم همینطور بود به نظرم. یک روز صحبت نوشتههائی بود که در فیلمنامه میآید ولی به نظر، نمیشود به تصویر کشیدشان. یک دوست فیلمبردارم گفت مناگر فیلمنامهنویس بودم و کسی میگفت فلان تکهای که نوشتی را کارگردان و فیلمبردار چطور به تصویر بکشند، میگفتم من نویسندهام آنها کارگردان. من چه بدانم آنها چطور باید کار کنند!؟ ؛) خلاصه اینکه دشواری نشاندادن حسهای این متن هم فکر کنم بیافتد گردن کارگردان [البته باید بگویم در نقش کارگردان هم به زعم من ایدهةای خوبی برای به تصویر کشیدن دادهاید. تازه! مثلا خنجی که پشه را هم توی هوا نعل میکند، فکر کنم بتواند حتی اخم کردن دوربین را هم نشان بدهدP:!!!]) پایانش هم جذاب شده، اینکه در تاریکی آغاز و در تاریکی هم تمام شود.
/
راستش دربارهی کامنتی که لطف کرده ونوشته بودید، باید بگویم (امیدوارم گستاخی به نظر نرسد) واقعا بهار واژهی زیبائیست. از آن اسمهائی که آدم حسودیاش میشودP: (خب! و تنها فصلی هم هست که اسم شده.)
سرخوش باشید و پیروز امیدوارم.
***
بهار:
مرسی، خیلی خوشحال شدم از نظرات تون :)
Posted by: ساسان م. ک. عاصی on August 20, 2006 03:54 AM
Posted by: رها on August 20, 2006 06:48 AM
Fantasia y poco sentimental
Posted by: our dead sanity on August 20, 2006 06:54 AM
عجب
"مرد، شیشه را پایین میکشد. بادی اما نیست که وحشیانه موهایش را بههم بریزد: ماشین ایستاده است."
Posted by: اميد on August 21, 2006 08:49 AM
سلام بهار جونم
من شدیدا و قویا مسئولیت به عهده نمی گیرم!
***
بهار:
ما خیلی مخلصیم هما جان! :)
Posted by: هما on August 21, 2006 02:50 PM
به جون خودم i see و اینا!
بعدشم، ما بیش تر رفیق!
Posted by: هما on August 21, 2006 09:53 PM
برعکس بعضی آش های دونفری این یکی خوب از آب در اومده. پیشنهاد میدم این دو تا آشپز به همکاریشون ادامه بدند :)
***
بهار:
مرسی آزاده جان! راوی استاده ! :)
Posted by: آزاده on August 22, 2006 09:43 AM
به به ! می بینم که ... :)
Posted by: از زندگی on August 22, 2006 10:06 PM
ارسال نظر:
|