شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« ماشین آمریکایی، تبلور قدرت | Main | کات »

August 16, 2006 07:03 PM
سمتِ تاریکِ کلمات

اولین داستان کتاب «سمت تاریک کلمات» را که خواندم، همان اولین جمله‌های داستان را، یاد داستان «پشت سرش» از «زیبیله برگ» _ نویسنده‌ی آلمانی_ افتادم. راستش اصلاً از تداعی‌کننده‌ها خوشم نمی‌آید. این‌که من با شنیدن صدای خواننده‌ای به یاد خواننده‌ی دیگری می افتم را دوست ندارم. چون خواننده‌ی دوم فراموش می‌شود و دیگر جایگاه و شخصیتی ندارد و مستقل نیست، شخصیت یا صدای‌اش در پس خواننده ی اول قرار می گیرد و نادیده گرفته می‌شود. همین‌طور اگر داستانی همین ویژگی را داشته باشد یا انسانی. «خواب مژه‌هات» دیالوگ‌های یک زن و مرد است، که سهم دیالوگ‌های زن کمتر است، زن به چند جمله‌ی کوتاه یا کلمه‌ای بسنده می‌کند. مرد مدام حرف می‌زند. در ابتدای داستان از ویژگی‌ها و زیبایی‌های ظاهری زن می‌گوید و او را می‌ستاید. داستان «پشت سرش» نیز، همین ویژگی‌ها را دارد. از خواندن داستان خسته شده بودم. مرد مدام حرف می‌زد. حس‌ام مثل آدم خسته‌ای بود که می‌خواهد بخوابد و کسی پشت سر هم بلندبلند حرف می‌زند و مزاحم خوابش می‌شود.

آخرین داستان کتاب، «خانه باید خانه باشد» از نظر من با عجله نوشته شده بود، جمله‌ها هنوز به ویرایش و بازنگری نیاز داشتند. مثلاً «من هم هنوز ماشین را راه نیانداخته بود که به کافه‌یی دعوت‌اش کردم.» یا «... همین حالا پیشنهاد ازدواج را بدهم یا یک وقت دیگر، که او طبق معمولِ بعد از آن، به تردید من خاتمه داد و بی‌مقدمه از رویای کودکی‌اش گفت.» تعدد «بود»ها: «خانه یک عمارت کلاه‌فرنگی کامل بود توی باغچه‌ی کوچکی که قبلاً باغ بزرگی بوده بود، اما این تکه‌اش را جدا کرده بودند و گذاشته بودند دست نخورده بماند.» در جمله‌های بعدی هم این فعل مدام تکرار می‌شود. یا این «یک روز در صندلی تاب‌خور توی تراس نشسته بودم...»
داستان‌های کتاب هیچ کدام ذره‌ای جذب‌ام نکرد، هرچه به پایان کتاب و داستان‌های آخر می‌رسیدم از ادامه دادن آن طفره می‌رفتم.




نظرها:

سمت تاریک کلمات رو نخوندم اما لجم می‌گیره از این کتاب‌هایی که می‌خوای از دست‌شون فرار کنی و ادامه ندی اما نمی‌شه!


Posted by: الناز on August 16, 2006 08:08 PM


I didnt check your blog for sometime. You wrote lots of intresting posts ! But I dont agree with you about American Cars. I love German Cars. you must go to Munich and see BMW city living style. Thats my dream to runaway from Paris and live in Munich.
Bests,
Rasoul


Posted by: Rasoul Namazi on August 17, 2006 10:13 PM


حتمن نميخونمش!
(-:


Posted by: ژواكيم ساسا on August 18, 2006 12:58 AM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?