bahar.mohamadi@gmail.com


لینکدونی


پيوندها
یک پزشک*
خواب زمستانی*
دات*
زاویه دید*
کیبرد آزاد*
روزنامه‌نگار نو*
سرای بی‌کسی*
راز*
پاگرد*
میرزا پیکوفسکی*
A Man Called Old Fashion*
اخبار ارتباطات
نقد فرهنگ
لحظه
سر هرمس مارانا
ناتور
قصه‌های عامه‌پسند
مداد سیاه
زن‌نوشت
... و غیره
خبرنگار
دیهور
چرک‌نویس
PiXEL
MooShot
مانا
ویدا
مامهر
پارسی‌خوان
فاوا
تبارشناسی پاییز مه‌آلود
ضدخاطرات
نقطه الف
ترجمه
دازاین
یک سبد آواز نو
فل‌سفه
داداشی و من
رو در رو
نیما دارابی
تنها اگر دمی
پرگار
هادی‌نامه
خارج از زندگی
کتاب‌های عامه‌پسند
کسوف
ویان
روابط عمومی کاربردی
قصه نگفته ماند
شیوا مقانلو
صفر
ژرفا
قاصدک*
نشانه
عکاسی
Neverland
از زندگی
کافه سایبر
مریم فخیمی
شبکه تار عنکبوتی رنگین
نقطه ته خط
قطعه گمشده
رخداد
علی امیرمؤید
Not necessarily about everything...
ابر آبی
کارگاه
سخن
رسانه‌های اروپا، آمریکا، آسیا
British Newspapers
روابط عمومی الکترونیک
Second Self
یادداشت‌های یک معترض
عروسک کوکی
الپر
زامره
پایگاه اطلاع‌رسانی علوم ارتباطات ایران
B A R A K A
درباره نشانه
جامعه‌شناسی و زندگی روزمره
دکتر سعیدرضا عاملی
اثرات تجسمی نقطه الف

Powered by
BlogRolling

بایگانی


جستجو
آگهی




حقوق

« قطعه‌های چندوجهی در متن زندگی | Main | ماشین آمریکایی، تبلور قدرت »

August 7, 2006 07:05 PM
نه سرزمین هرز، که بزرگ جنگلی واژگون

سلینجرخوانِ قهار نیستم. از کتاب‌های چاپ شده‌ی سلینجر در ایران، دو کتاب اش را هم هنوز نخوانده‌ام: «سيمور؛ پيشگفتار» و «تيرهاى سقف را بالا بگذاريد نجاران»، اما «جنگل واژگون» شاید بهترین کتابی بود که در یک ماه اخیر خواندم. اگر چه لذت خواندنش نه به اندازه‌ی «ناتور دشت» بود و نه به اندازه‌ی «دلتنگی‌هاى نقاش خيابان چهل وهشتم» و «فرنى و زويى». جنگل واژگون می‌توانست ترجمه‌ی بهتر و بهتری داشته باشد.
زبان سلینجر برایم بسیار جذاب است، لحن و آهنگ کلام‌اش و الفاظ و جملات‌اش که برجستگی خاصی دارند را دوست دارم، همین‌طور شخصیت‌پردازی‌های دقیق و ظریف‌اش را. و همه‌ی این‌ها در جنگل واژگون یافت می‌شود.
زاویه دید داستان، خواننده را معلق می‌کند: ابتدا زاویه دید دانای کل است و ناگهان اول شخص می‌شود. می‌فهمی که راوی «رابرت» دوستِ «کورین» است. بعد معلق می‌مانی که آیا می‌توانی به او، به راوی اعتماد کنی یا نه. داستان هنوز هم از آن جزئیات ظریف سلینجری دارد.
اما چیزی که باعث شده سلینجردوستان بگویند این کتاب با کتاب‌های دیگرش فاصله‌ی زیادی دارد، و به وضوح می‌شود آخر داستان را حدس زد و پیام داستان را خواند، به گمان من در سرعت داستان‌پردازی نهفته شده، چیزی که از سلینجر در کتاب‌های دیگر ندیده ام. شخصیت‌ها، وقایع و گفتگوها به سرعت بیان شده‌اند و خبر از آن تعلیقی که در داستان‌های دیگرش بود، نیست.
در این داستان باز بر دوران کودکی تأکید شده، گویی خط سیر داستان با کودکی تعیین می‌شود، هنوز هم شخصیت‌ها اضطراب و نگرانی دارند و هنوز هم، از هم‌گسیختگی روابط اعضای خانواده در آن به چشم می‌خورد.
سلینجرخوان ِ قهار نیستم، اما خلاقیت‌ و شگردهای زبانی سلینجر مجذوبم می‌کند و به شدت مشتاق خواندن آثار دیگر او هستم.




نظرها:

سلام دوست عزيز اطلاع رساني خوبي بود
حداقل براي اشخاصي مانند من
من تا حالا كتاب هاي ايشان را نخوانده بودم اما اين انگيزه شد تا مطالعه اي بر آن ها داشته باشم.
با تبادل لينك موافقيد؟


Posted by: علي on August 8, 2006 12:19 AM


اگر شما سلینجر خوان قهار نیستید، من هم لابد سلینجر تا به حال نخوانده‌ام! (; اما به هر حال او را دوست دارم. به خاطر می‌آورم شب‌ای را که ناتور دشت می‌خواندم و سلینجر چه کرد و من چه زود دنیای لعنتی‌ی آن روزگار را فراموش کردم.


Posted by: سولوژن on August 8, 2006 12:25 AM


جنگل واژگون نوآوری وحشتناکی در زاویه دید و راوی داشت. سیال بودن نگاه و راوی نه در ناتور دشت هست نه فرانی و زویی نه هیچ کدام از داشتان های دلتنگی ها. این هم تجربه ای بود که به خاطر چاپ اش به سلینجر مدیون ایم. خوب است که او این قدر سخت گیر است. آدم می تواند حسابی بهش اعتماد کند. پیروز و مستدام باشی! باقی بقایت! یا حق!


Posted by: کاتب on August 9, 2006 07:13 AM


جنگل واژگون یکی از بدترین کتابهایی بود که خوندم. اکثر کتابای سلینجر خوندم و به نظرم زیاد از حد لوث اند مخصوصا داستان تدی از کتاب دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم. من نمی دونم کسی که خودش تو خونه اش زندانی کرده و هی می نویسه چی داره که بنویسه. به نظر من سلینجر تو ایران یه تب. مد سلینجر خونی.


Posted by: iman on August 10, 2006 10:44 AM


سلینجر خیلی کم کاره و اکثر کارهاش همین هایی بود که اسم بردی. می دونستی شخصیت اول ناتور دشت، طبق نظرسنجی های مختلف یکی از محبوب ترین شخصیت های تاریخ رمان جهان شناخته شده؟هر چند شاید عده ای خیال کنن تب سلینجر خونی مثل تب کوئیلوخونی یا خیلی تب های دیگه تو ایران وجود داره اما سلینجر واقعا یه نویسنده قابل تحسینه.


Posted by: naghdali on August 10, 2006 09:34 PM


میخونمش. فرنی و زویی رو موافقم که خوب بود


Posted by: آزاده on August 11, 2006 10:18 AM


خواهشا حساب سلينجر را از ساير نويسندگاني كه معمولا در بين جوان هاي هموطن مد مي شوند جدا كنيد و همينطور ناتور دشت را از ساير كتاب هاي سلينجر البته فرني و زويي و تيرها را بالاتر بگذاريد... و همينطور مجموعه نه داستان هم بد نيستند .


Posted by: hamed on August 12, 2006 02:33 AM


کتابه خیلی عجیب و غریبه! از وقتی دختره و پسره به هم می رسن انگار متن جوریه که می خواد با کله برسونتمون به آخر داستان. که بعد کله پامون کنه.


Posted by: amin on August 12, 2006 03:14 PM


salinjeri ke dige aslan chizi neminevise,salhast...va safheye payani e nature dash ke az zibatarin tasavirie ke az zendegi skahteh shode.


Posted by: .I on August 12, 2006 05:45 PM


omidvaram yeki in harf ro bekhoone man ke jeddan salinger o doost daram chizi dar asaresh didam ke doost daram ba yek nafar bahs konam yek bahse jeddi o bi naghs


Posted by: kid on September 7, 2006 05:12 PM


یک سوالی: می‌توانی اطلاعات کتاب‌شناسی‌ی این کتاب را برای‌ام بنویسی؟ منظورم کتاب‌شناسی‌ی انگلیسی‌اش است. یک مقدار عجیب است آخر ...


Posted by: سولوژن on September 23, 2006 12:05 PM


ارسال نظر:(نظر شما پس از تأیید، منتشر می‌شود. با تشکر)

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?