شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« قطعه‌های چندوجهی در متن زندگی | Main | ماشین آمریکایی، تبلور قدرت »

August 7, 2006 07:05 PM
نه سرزمین هرز، که بزرگ جنگلی واژگون

سلینجرخوانِ قهار نیستم. از کتاب‌های چاپ شده‌ی سلینجر در ایران، دو کتاب اش را هم هنوز نخوانده‌ام: «سيمور؛ پيشگفتار» و «تيرهاى سقف را بالا بگذاريد نجاران»، اما «جنگل واژگون» شاید بهترین کتابی بود که در یک ماه اخیر خواندم. اگر چه لذت خواندنش نه به اندازه‌ی «ناتور دشت» بود و نه به اندازه‌ی «دلتنگی‌هاى نقاش خيابان چهل وهشتم» و «فرنى و زويى». جنگل واژگون می‌توانست ترجمه‌ی بهتر و بهتری داشته باشد.
زبان سلینجر برایم بسیار جذاب است، لحن و آهنگ کلام‌اش و الفاظ و جملات‌اش که برجستگی خاصی دارند را دوست دارم، همین‌طور شخصیت‌پردازی‌های دقیق و ظریف‌اش را. و همه‌ی این‌ها در جنگل واژگون یافت می‌شود.
زاویه دید داستان، خواننده را معلق می‌کند: ابتدا زاویه دید دانای کل است و ناگهان اول شخص می‌شود. می‌فهمی که راوی «رابرت» دوستِ «کورین» است. بعد معلق می‌مانی که آیا می‌توانی به او، به راوی اعتماد کنی یا نه. داستان هنوز هم از آن جزئیات ظریف سلینجری دارد.
اما چیزی که باعث شده سلینجردوستان بگویند این کتاب با کتاب‌های دیگرش فاصله‌ی زیادی دارد، و به وضوح می‌شود آخر داستان را حدس زد و پیام داستان را خواند، به گمان من در سرعت داستان‌پردازی نهفته شده، چیزی که از سلینجر در کتاب‌های دیگر ندیده ام. شخصیت‌ها، وقایع و گفتگوها به سرعت بیان شده‌اند و خبر از آن تعلیقی که در داستان‌های دیگرش بود، نیست.
در این داستان باز بر دوران کودکی تأکید شده، گویی خط سیر داستان با کودکی تعیین می‌شود، هنوز هم شخصیت‌ها اضطراب و نگرانی دارند و هنوز هم، از هم‌گسیختگی روابط اعضای خانواده در آن به چشم می‌خورد.
سلینجرخوان ِ قهار نیستم، اما خلاقیت‌ و شگردهای زبانی سلینجر مجذوبم می‌کند و به شدت مشتاق خواندن آثار دیگر او هستم.




نظرها:

سلام دوست عزيز اطلاع رساني خوبي بود
حداقل براي اشخاصي مانند من
من تا حالا كتاب هاي ايشان را نخوانده بودم اما اين انگيزه شد تا مطالعه اي بر آن ها داشته باشم.
با تبادل لينك موافقيد؟


Posted by: علي on August 8, 2006 12:19 AM


اگر شما سلینجر خوان قهار نیستید، من هم لابد سلینجر تا به حال نخوانده‌ام! (; اما به هر حال او را دوست دارم. به خاطر می‌آورم شب‌ای را که ناتور دشت می‌خواندم و سلینجر چه کرد و من چه زود دنیای لعنتی‌ی آن روزگار را فراموش کردم.


Posted by: سولوژن on August 8, 2006 12:25 AM


جنگل واژگون نوآوری وحشتناکی در زاویه دید و راوی داشت. سیال بودن نگاه و راوی نه در ناتور دشت هست نه فرانی و زویی نه هیچ کدام از داشتان های دلتنگی ها. این هم تجربه ای بود که به خاطر چاپ اش به سلینجر مدیون ایم. خوب است که او این قدر سخت گیر است. آدم می تواند حسابی بهش اعتماد کند. پیروز و مستدام باشی! باقی بقایت! یا حق!


Posted by: کاتب on August 9, 2006 07:13 AM


جنگل واژگون یکی از بدترین کتابهایی بود که خوندم. اکثر کتابای سلینجر خوندم و به نظرم زیاد از حد لوث اند مخصوصا داستان تدی از کتاب دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم. من نمی دونم کسی که خودش تو خونه اش زندانی کرده و هی می نویسه چی داره که بنویسه. به نظر من سلینجر تو ایران یه تب. مد سلینجر خونی.


Posted by: iman on August 10, 2006 10:44 AM


سلینجر خیلی کم کاره و اکثر کارهاش همین هایی بود که اسم بردی. می دونستی شخصیت اول ناتور دشت، طبق نظرسنجی های مختلف یکی از محبوب ترین شخصیت های تاریخ رمان جهان شناخته شده؟هر چند شاید عده ای خیال کنن تب سلینجر خونی مثل تب کوئیلوخونی یا خیلی تب های دیگه تو ایران وجود داره اما سلینجر واقعا یه نویسنده قابل تحسینه.


Posted by: naghdali on August 10, 2006 09:34 PM


میخونمش. فرنی و زویی رو موافقم که خوب بود


Posted by: آزاده on August 11, 2006 10:18 AM


خواهشا حساب سلينجر را از ساير نويسندگاني كه معمولا در بين جوان هاي هموطن مد مي شوند جدا كنيد و همينطور ناتور دشت را از ساير كتاب هاي سلينجر البته فرني و زويي و تيرها را بالاتر بگذاريد... و همينطور مجموعه نه داستان هم بد نيستند .


Posted by: hamed on August 12, 2006 02:33 AM


کتابه خیلی عجیب و غریبه! از وقتی دختره و پسره به هم می رسن انگار متن جوریه که می خواد با کله برسونتمون به آخر داستان. که بعد کله پامون کنه.


Posted by: amin on August 12, 2006 03:14 PM


salinjeri ke dige aslan chizi neminevise,salhast...va safheye payani e nature dash ke az zibatarin tasavirie ke az zendegi skahteh shode.


Posted by: .I on August 12, 2006 05:45 PM


omidvaram yeki in harf ro bekhoone man ke jeddan salinger o doost daram chizi dar asaresh didam ke doost daram ba yek nafar bahs konam yek bahse jeddi o bi naghs


Posted by: kid on September 7, 2006 05:12 PM


یک سوالی: می‌توانی اطلاعات کتاب‌شناسی‌ی این کتاب را برای‌ام بنویسی؟ منظورم کتاب‌شناسی‌ی انگلیسی‌اش است. یک مقدار عجیب است آخر ...


Posted by: سولوژن on September 23, 2006 12:05 PM


سلام..من هم جزو دوستاداران سلینجر هستم.. و واقعا زبا گیراش منو جذیب میکنه! تو نوشته هام هم خیلی تحت تاثیرش هستم.. من هر چی نقد بوده از جنگل واژگون خوندنم! تیکه تیکه هایی از متن کتاب رو هم خوندم اما هنوز خود کتاب به دستم نرسیده!امیدوارم زود زود بخونمش!چون واقعا سلینجر به من انگیزه و شور و شوق برای زندگی میده!


Posted by: رها on July 8, 2008 09:50 AM


جنگل واژگون یکی از ضعیف ترین کارهای سلینجر بود. از کارهای قدیمیشه و خودش سعی کرده بود جلوی تجدید چاپش رو بگیره و واقعا حق داشت، خودش می گه این داستان مال دوران کارآموزیش بوده و دلش می خواد داستانهای اون دورانش به مرگ طبیعی بمیرن. این داستان حتی شخصیت پردازی درست حسابی نداره، وسطش وا میره.
***
بهار:
نسبت به کارهای گذشته اش بله.. ولی این دوتا کارهای جدیدش خیلی نچسب تره.


Posted by: Forough on December 30, 2008 12:51 PM


سلام
من اولين كتابي بود كه از اين خواننده خواندم.
اما بهترين رماني بود كه امسال خواندم.
به نظر من اوج داستان در يك پاراگرافي بود كه رواي از سوم شخص به اول شخص و دوباره به سوم شخص برگشت.
خيلي سريع بدون اينكه چارچوب بهم بخوره.


Posted by: محمد غمخوار on July 7, 2009 03:23 PM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?