شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« گزارشی از وضعیت دوجنسی‌ها | Main | در و رسوایی »

July 21, 2006 04:30 PM
هفته ای که گذشت

1. از خانه‌ی هنرمندان و روشنفکرنماهای‌اش بدم می‌آید. از کافه‌اش و بحث‌هایی که در میان دود سیگارها گنگ می‌ماند و کلمه‌های انگلیسی ای که بین اش می‌پرانند، از ژست‌هایی که با سیگار می‌گیرند و چشم‌هایی که خمار می‌کنند. از تمام این ادا و اطوارها بدم می‌آید.

2. باور کرده‌ام، ایران مثل جهان هگلی می‌ماند.

3. تبلیغ کفش ملی را در روز مادر شنیده‌اید؟
«روزت مبارک مادرم... عزیزی خیلی، با کفش ملی» وقتی می‌شنوم اش احساس خفگی می‌کنم.

4. نمایشگاه «زنان سرزمین من» را دیده‌اید؟
زنی سرتاسر مشکی با روبند یا پوشیه، مدل چادر عربی، لباس‌ها نه ترکیب رنگ خوبی دارند و نه ابتکاری در دوخت و طراحی‌شان به کار رفته. فقط چند مانکن چهره‌ی خوبی دارند. شاید ابتکارشان این باشد که این بار در اجرای شوها، آقایان هم حضور داشته‌اند. این نمایشگاه از طرف امور بانوان استانداری تهران به سرپرستی فرحناز قندفروش _ مشاور وزیر در امور خانواده و جوانان_ برگزار شده. جالب است که خانم قندفروش ادعا کرده‌ که کیفیت شوهای لباس ما با شوهای مدرن لباس اروپا هیچ تفاوتی ندارد و البته اشاره کرده که تمام هماهنگی‌ها، دوخت لباس‌ها، آماده کردن محل برگزاری و غیره فقط دو هفته زمان برده. اینجا عکس‌های ساتیار امامی را ببینید.

5. پرسیده چرا مثل سابق وبلاگ نمی‌نویسی. برایش می‌نویسم روزه‌ی سکوت گرفته‌ام، زیرا سکوت بهترین راه کشتن احساس است. نمی‌گذارم بخواند، پاک اش می‌کنم.
فاطمه می‌گوید از کنار حافظیه برایم فال حافظ گرفته، برایش می‌نویسم من شعرهای حافظ را باور ندارم. نمی‌گذارم بخواند، پاک اش می‌کنم. مطلع اش را که می‌نویسد، می‌نویسم «ستایش نگاه» چیزی‌ست که در زندگی‌ام گم شده. نمی‌گذارم بخواند، پاک اش می‌کنم.




نظرها:

بهار جان میان خانه ی هنرمندان و برنامه های ارزشمندش با ویژگی درصدی از افراد که به آنجا نیز مانند جاهای دیگر از این دست وارد می شوند تفاوت نمی گذارید؟ شاید بتوان تفکیکی قائل شد.
***
بهار:
بله، من از جوی که بعضی از روشنفکرها به وجود میارن و باعث میشه آدم احساس دوری بکنه بدم میاد. وگرنه این روزها به خاطر نمایشگاه ها و برنامه های خیلی خوبش آنجا زیاد می روم و همچنان هم خواهم رفت. و البته از کافه اش و موسیقی های خوبش هم خوشم میاد.


Posted by: از زندگی on July 21, 2006 05:33 PM


كلمه روشنفكرها ، در اين پست و همچنين در جواب كامنت قبلي ، يادم آورد كه هدايت براي اينجور مواقع اصطلاحي به كار مي برد :
منور الفكر .


Posted by: سامان on July 21, 2006 07:50 PM


نظر يک کمی بي‏ربط ولی در موازات شماره‌ی يک: من هم بدم می‌آيد از اين موجودات، ولی بعد از نوشته‌ی شما فکر کردم که آيا آن‌ها واقعاً دوست دارند بقيه فکر کنند ايشان روشن‌فکر هستند؟ جواب يا آری است يا خير؛ در هر دو صورت نبايد ازشان بدمان بيايد! نکته‌اش اين است که ما آن‌ها را با واژه‌ها مناسب نام نمی‌بريم. مثلاً اگر به‌شان بگوييم بيمار روانی، يا هنرپيشه‌های کافه‌نشين، يا هر چيز ديگری، و به اين ديد نگاه کنيم که آن "هر چيز ديگری" چنين چيزی است که می‌نشيند و سيگار دود می‌کند و ادا و اطوار می‌ريزد و الی آخر، خوب در نظرمان خيلی هم طبيعی می‌آيد!! (سابق بر اين عادت داشتم تنها در وبلاگ فارسی‌ام چرت و پرت بنويسم، معذرت می‌خواهم.)


Posted by: لرد شارلون on July 22, 2006 01:59 AM


ولی من کافه خانه هنرمندان رو خیلی دوست می دارم!چون از اونجا خاطرات قشنگی دارم!


Posted by: shaghayegh on July 23, 2006 08:58 PM


بابا جان کجای کاری! امروز مصاحبه می کردن با ملت یه خانومه اعتراض داشت که روسری و شال با فرهنگ عمومی جامعه ی ما نمیخونه و اینا غیر اسلامی و ....!!! شاخ در آوردم. کلاً لباس های مسخره ای هستن یه سری به فارس نیوز زدی ببینی تو فشن چه خبره؟ آخه کی لباس عشایر می پوشه میاد خیابون؟ با زرق و برق و رنگ سوسنی در کنار خاکستری و آبی و غیره و غیره؟


Posted by: آزاده on July 23, 2006 10:29 PM


5 bande kootah ke kheili harf dasht alist!
shad ziid


Posted by: shobeir on July 24, 2006 12:12 AM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?