«گذر پرندهای از کنار آفتاب» نثری آهنگین دارد و بسیار به دل مینشیند. هرچند اجرایاش را ندیدهام، اما لذت خواندن نمایشنامهاش هم کم از آن نداشت، آنقدر که مجابام کرد خودم را جای هر کدام از شخصیتها بگذارم و گفتگوها را بلند بلند بخوانم، آنقدر که دو روز از وقتام را بگذارم و بسیاری از دیالوگهای این کتاب کم حجم را حفظ کنم. اگر دوست دارید، شما هم بخوانید با حس خوش، با صدای بلند:
نجابت: ... کار شرمآوریست این کار طبابت. باید همه چیز عریان باشد در این کار. درد که جای خود دارد، رنجی هم که میبریم باید عریان باشد. میزانی هست میان درد و رنج درد. برای طبیب درد کفایت نمیکند، میزان آن هم اهمیتی دارد. بیمار رنج میکشد از دردی که عارضش میشود، اما شرمی هم در میان هست؛ شرم سپردن خود به دست شخصی دیگر. مهم نیست که این شخص طبیب است. این شرم بارقهای از بیاطمینانی دارد. برای همین ما از درد میگوییم، اما شدت آن را نمیگوییم. و منِ طبیب عریان میکنم تا دریابم. و این قدری خوی حیوانی در خود دارد. نوعی پوشاندن که من آن را عریان میکنم _کار شرمآوریست این کار طبابت...
.
.
.
آنیوشکا: به چه کار میآید این دلخوشی میان بَلبَشوی این روزها، آقای فکرت؟
فکرت: به کار میآید، خانم آنیوشکا، به کار میآید. قدری از مصیبتهای این روزگار از این است که دیگر حتا ارزنی دل مزاح و شوخطبعی نمانده برای این جماعت دنیا. همین آقایان که جهان را کردهاند میدان مشق، همین جماعتی که ماندهاند حیران میان این و آن. همینها که حتا خوف مردن دارند از گرسنگی و جنگ و باقی قضایا، یادشان رفته _ هنوز که هنوز است_ بادی در میکنند از مخرج. هنوز گاهی میلی ظریف میآید سراغشان به هوای نوازشی شبانه. این زندگی خود به خودش عذاب الیم است، آن وقت ما به هیأت جوکیهای هند رفتهایم و نشستهایم روی کرسی پُر از میخ. کودکی که از یاد همه رفته، خانم آنیوشکا. قدری سبیل و مَشکِ پستان اکراه انداخته میان برای قدری آسان کردن زندگی _ دلخوشی کودکانه همین جا به کار میآید، خانم آنیوشکا.
.
.
.
آنیوشکا: «آرام نبودهاند روزهای زندگی من. همیشه چیزهایی بودهاند برای قدری زحمت و رنج در این زندگی. اما هیچ کدام به بدی این روزها نبودهاند. روزهای بدی هستند این روزها». اینها را تو گفتی. من روی همین صندلی نشسته بودم و تو آنجا ایستاده بودی. هنوز زنبیل در دستهایت بود. «چیزهایی هست در این شهر که سرمای مرگ میاندازد به جان و تن. آدمهایی میگذرند از کوچه و خیابان که خیالی ندارند غیر مرگ به هر نرخ که باشد. آنها زنبیلهایی دارند که پر میشود به نرخ مرگ.» تو میگفتی و من نگاه میکردم به آن زنبیل. «اینجا سرزمین چیزهای کوچک است. و دستهای زیادی هست برای گرفتن همین چیزهای کوچک. اگر فرصتی را بگذاری، شاید دیگر زمانی برای جبران آن نیابی». نگاهت میکردم که تو چگونه فرصتت را مییابی. «از خیابانهای این شهر که میگذری، مرگ _ متصل _ از کنارت میگذرد. اینجا مرگ هم حقارتی دارد سخت.»...
.
.
.
آنیوشکا: ... چیزهایی که آسان نمیگذرند، هرکجا که باشند میآیند و مینشینند روی دامن زن. زن نگاهشان میکند و این میشود همهی زندگی زن. زنها همیشه ماتاند. مات به این زندگی. اخم میکنند. میخندند. حرف میزنند. گریه میکنند. فریاد میکشند. اما میان این همه به یکباره خیره میمانند. دستی میکشند به دامنشان، انگار غباری نادیده را پاک میکنند. سری میجنبانند، انگار چیزی را پس میزنند. آهی میکشند، انگار بیرون میآیند از حسرتی دور و غریب. آن وقت است که میخواهند بگریزند از این همه خیرگی. دستی میجنبانند. همتی میکنند. میخواهند نظمی بدهند به این همه آشفتگی. همین وقت است که میشوند قاب دستمال. متصل پاک میکنند همه چیز را. آن قدر که نگاه میکنند و میبینند شدهاند خود آن کثافتها _ ما همه چیز را به خودمان میکشیم دکتر نجابت. بیشتر از همه کثافتهای جهان را. باور کنید هیچ چیز اینجا آسان نیست برای یک زن. کاش هیچ کس زن نبود در این جهان...
«گذر پرندهای از کنار آفتاب» را «محمد چرم شیر» نوشته و انتشارات نیلا آن را چاپ کرده است.
به پیشنهاد شما همان بار اول بلندخوانی کردم و باید بگویم واقعا لذت داشت بلند خواندنش (شک دارم بتوانم بگویم من موفق شده بودم همان بار اول بی تق و غلط بخوانم؛ در واقع حس میکردم متن نرمای آن را دارد که غلط خوانده نشود) و راستش یاد جملات زیبائی افتادم که در فیلمهای زندهیاد حاتمی شنیدهایم. جملات با وقار و آهنگینی که معمولا با آن صداهای طیبا و پرطنین به گوش آدم مینشست و مینشیند. و به خصوص از پاراگراف اول و دوم خیلی لذت بردم. ممنونم به خاطر این فرصت.
سرخوش باشید و پیروز امیدوارم.
Posted by: ساسان م. ک. عاصی on July 6, 2006 03:49 AM