bahar.mohamadi@gmail.com


پيوندها
ERROR: http://rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=6d5d5c24151cb65d1eeeb60d22369f6e is currently inaccessible

بایگانی


جستجو
آگهی

NOTHING


حقوق

« می‌نویسم تا فراموش نکنم مرد بودن را | Main | آرژانتین »

June 15, 2006 08:16 PM
درآمدی بر مطالعات راننده تاکسی‌ها

منطق راننده‌ی تاکسی امروز برایم خیلی جالب بود. می‌گفت: آدما دو دسته‌ان، یه دسته اونایی که خوشگل‌ان اما پول ندارن، یه دسته اونایی که پولدارن اما خوشگل نیستن. می‌گفت: اونایی که جزو این دو دسته نیستن، اصلاً آدم نیستن. با این‌که برایم خنده‌دار بود، یکی یکی آشنایان را فرض می‌کردم که در کدام دسته قرار می‌گیرند. خودم هم واضحه که آدم نیستم، چون نه خوشگل‌ام و نه پولدار. در این گیر و دار این جمله‌ی طلایی رو گفت: پس کلاً آدما دو دسته‌ان، یه دسته اونایی که آدم‌ان، یه دسته اونایی که آدم نیستن. وقتی خندیدم گفت: می‌خندی، اینا حاصل یه عمر سر و کله زدن با مردم و روندن تو خیابوناس. یه جمله‌ی کلیدی هم داشت که هر چند دقیقه یک بار تکرار می‌کرد: دکترا تو بیمارستان مریضاشون رو کنتوراتی برمی‌دارن.




نظرها:

چه جالب تو نه خوشگلي نه پولدار اخلاقت هم که بده پس اين همه ادعات واسه چيه؟؟؟!!!!
***
بهار:
دوست عزیز! فکر می‌کنین اینطور نقد کردن یا به سخره گرفتن دیگری خیلی جسورانه و شجاعانه است. به پندار خود شاد باشید!


Posted by: a on June 15, 2006 09:00 PM


برایم خیلی جالب شد، از آن دسته‌بندی‌هاست که وقتی نمی‌فهممش نمی‌توانم بگویم شاید منطق‌اش ایراد دارد و مدام دارم دنبال ایرادی در خودم می‌گردم که باعث می‌شود این دسته‌بندی را درک نکنم. شاید چون جزو دسته‌ی غیر آدم‌ها هستم، از درکش عاجزم!!! (جالب آنکه در این نظریه راه برای آدم شدن همیشه بسته نیست. شاید آدم نتواند خوشگل بشود، اما یک‌جورهائی امکان پول‌دار شدن شاید باشد!) و از همه‌ جالب‌تر برایم پارادوکسی است که نیرومندتر از قابل حل بودن به نظر می‌رسد. به‌هرحال می‌توانم بگویم این راننده یا شدیدا فیلسوف بوده یا نبوده! خلاصه اینکه حسابی گیج شدم در برابر این نوشته D: (همیشه فکر کرده‌ام اگر خواستم شغل دیگری داشته باشم، یا کتابفروش بشوم یا راننده تاکسی! مثل اینکه واقعا از لحاظ مطالعاتی چندان تفاوت ندارند!)
(یاد راننده تاکسی‌ای افتادم (تقریبا شش سال پیش دیده بودمش) که حرف‌هایش شدیدا من را یاد راننده تاکسی اسکورسیزی می‌انداخت. حتی بدش نمی‌آمد اسلحه‌ای داشته باشد و به قول خودش عوضی‌ها را یک‌شب تا جائی که می‌تواند سر به نیست کند!!! و نه اسم اسکورسیزی را شنیده بود و نه راننده تاکسی را دیده بود. خلاصه اینکه من هم در یک حرکت ناجوانمردانه شدیدا پیشنهاد کردم آن فیلم را پیدا کند و ببیند!)


Posted by: ساسان . م . ک . عاصی on June 15, 2006 09:08 PM


بهار جان! جالب بود من رو هم ياد برخورد اخيرم با يه راننده ي آژانس انداخت که ماجراي زندگي اش شنيدني بود. شايد بنويسمش :)


Posted by: از زندگی on June 15, 2006 10:11 PM


خيلي برخوردهاي حالبي دارن اين راننده تاکسي ها. حالبيه قضيه هم اينجاس که راننده تاکسياي هر خط معمولا گفتمان يکساني دارن. و بيشترين تحليلها رو هم معمولا راننده هاي خطي مسيرهاي از پايين منتهي به سيد خندان دارن. گاها جملات عجيب غريبي از توي حرفاشون مي شه شنيد که يه جورايي فلسفه ساده اما عميقي توشه. اصولا به گوش کردن به حرفاشون علاقه دارم.


Posted by: emad on June 15, 2006 11:47 PM


سلام . با تشكر از مطلب جالبي كه نوشتيد . ميشد شما را ديد در تاكسي ! مخصوصا جايي كه راننده گفت ميخندي . راجع به پست قبلي كنجكاو بودم بدونم ؛هرچند بعضي چيزا به قول معروف پرسيدن نداره .
هرروزصفحه را مي بينم و البته تاحالا كامنتي نگذاشتم .
در شيراز كه بودم دوستي راجع به منطق آدمها ، ازاين دست كه شما هم نوشتيد ،عقيده داشت كه اينا همشون فيلسوفن !
مثلا توي پارك ، فوتبال بازي مي كرديم ؛ يكهو بين دونفر از بازيكنها بحث پيش ميومد . يه نفر بود كه بلند ميشد بي توجه به طرفين دعوا ميگفت : نكنين ! دنيا فقط پوله ،ارزش نداره ! فقط پول ! چرا دعوا مي كنين ..
و خودش كه پولدارهم نبود با ناراحتي مي نشست سرجاش .
رفيقم برميگشت ميگفت ؛ ديدي ، اينم فيلسوف بود .


Posted by: سامان on June 16, 2006 12:36 AM


راننده تاکسي مورد نظر به نتايج مهمي دست پيدا کرده.


Posted by: دسی on June 16, 2006 09:13 AM


بنام حق
...امشب!
جامعه قبل از نان و آب و برق و گاز و تلفن و شغل ومسکن و آزادی و عدالت، به قانون نیاز دارد؛ چرا که قانون؛ برای جامعه، بطور منطقی و اصولی، همه چیز خواهد ساخت.
اگر قانون حاکم باشد!
فقر و بی عدالتی؛ تبعیض و رابطه؛ گرانی و بیکاری، نیز از بین خواهد رفت؛ اعتیاد و فحشاء و خلاف، محدود و محصور خواهد شد؛ کاخها درمقابل کوخها ساخته نخواهد شد؛ و نادارها، جایگاهی شایسته شان و منزلت خود پیدا خواهند کرد.
آقازاده ها به تولد و تبار؛ داراها به زندگی؛ چاپلوسان به بندگی؛ و فریبکاران به آنچه که دارند؛ افتخار نخواهند کرد.
درمان و آموزش، رایگان وهمگانی خواهد بود؛ ومدارس طبقاتی، در جامعه جایگاهی نداشته؛ رانت و سود و ثروتهای باد آورده یکشبه، معنا پیدا نخواهد کرد. دولت برای مردم، و در خدمت مردم؛ و مردم برای دولت، و در خدمت دولت؛ خواهند بود.
فاصله بین دولت و ملت؛ اینک رواج بی قانونی و قانون گریزی می باشد؛ و این فاصله، باید، با حاکمیت قانون؛ از بین برود.
راه وفاق و همدلی و همراهی در جامعه، از قانون می گذرد؛ باشد؛ که خدا و قانون؛ حق و حقیقت؛ بر ما حکومت کند؛ و این بدون قانون گرایی مردم، و مسئولین ممکن نیست.
خدا.قانون.ایران.
شب بخير! نامه اي براي امشب! را امشب بخوان


Posted by: شوق on June 17, 2006 01:07 AM


به اين جملات احتمالا مي شود گفت حکمت جاده اي ! اگر البته آدم را به ياد حکمت مشائي نيندازد ! دنياييست دنياي راننده هاي تاکسي براي خودش . . .


Posted by: گوتاما on June 17, 2006 07:01 AM


نتيجه ميگيريم اونايي که آدم نيستن بيشتر از بقيه آدمند.


Posted by: broken pencil on June 17, 2006 07:21 PM


کاملا مخالفم بهارجان؛ تو هم قيافه بدي نداري و هم فوق العاده خوش هيکلي.


Posted by: مهرنوش on June 17, 2006 08:05 PM


سلام. يه قاعده اي وجود داره:
همه خوشگلها مايه دارند و همه فقيرها زشت. و اگر فقيري خوشگل باشه مطمئن باشيد که يه روزي پولدار ميشه


Posted by: amin on June 17, 2006 08:22 PM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?