آشفتهگوییای بیش نیست، حرفی برای گفتن ندارد، تنها فایدهی نوشتناش قرار این دل بیقرار و نامراد است و بس!
دلم برایاش تنگ شده، بیشتر از همهی روزها، هرچند 3-4 متری بیشتر از من فاصله ندارد و همین چند دقیقهی پیش دیدماش. چرا من به مادرم نرفتهام. آنقدر خوب است که باورم نمیشود. چرا اصلاً کینهای به دل نمیگیرد، پس من که اینقدر کینهای هستم به کی رفتهام؟ چرا این روزها همه را میرنجانم از خودم، چرا همه این روزها او را میرنجانند؟! و او که گله نمیکند، بغض میکند، آب به دستاش میدهم، اشک میریزد، قلبش درد میگیرد، اما اعتراض نمیکند. چرا او اینقدر خوب است. چرا لام تا کام حرف نمیزند، چرا گلایه نمیکند از پدرم، از من، از همه. چرا وقتی میبیند پدرم با مادرش خوب رفتار نمیکند، سکوت میکند. آخر مادرش هم کلمهای اعتراض نمیکند، هیچ ِ هیچ، فقط سرش را میاندازد پایین، لابد به مادرش رفته، اما به مادرش هم نرفته، خیلی خوبتر از اوست. چرا اینقدر توی خودش میریزد همه چیز را. این موقعها چقدر دوست دارم فریاد بزنم که به این پیرزن و دختر بیچاره چه کار داری، پدر جان! هرچند الآن هم که احترام مادربزرگم را به ظاهر نگه میدارد، حاصل غرولندهای زیاد من است. چرا اینقدر رنجکشیده است مادرم؟!
برای مادربزرگم دعا کنید، حالش خوب نیست. از دوتا مادربزرگ و پدربزرگ همین یک مادربزرگ را دارم. این دفعه که برای چند روز خانهمان مانده بود، آمد نشست اینجا، همینجا. پشت صندلی، پشت سرم، ندیدماش از صدای خس و خس نفسهایش فهمیدم که آمده. گفتم روی زمین سرد ننشین. بلند شدم، به قرصهای روی میز نگاهی انداخت، گفت:«کمتر از این قرصها بخور، به جاش هر وقت میری حموم، غسل صبر بکن! ما که مشکلاتمون بیشتر از شماها بود، اینقدر افسرده و پژمرده نبودیم، والا» حالا حالش خوب نیست، مادرم میگوید کبود میشود، نمیتواند نفس بکشد، شقیقههایش انگار از درد فرو میرود. می ترسم. برایش دعا کنید.
چرا وقتی دارم این چیزها را مینویسم مدام اشک میریزم چرا احساس خفگی میکنم. نکند خودآزاری دارم؟ شاید... آن روز صبح زود، که مادرم mp3playerام را خواست، گفتم که حال این روزهای مرا که میدانی، تنها چیزی که آرامام میکند و از ریختن اشکهایم در خیابان جلوگیری میکند همین است، میخواهی چه کنی؟! گفت توی اتوبوس، 4 ساعت، حوصلهام سر میرود. ندادم. رفت. عذاب وجدان گرفتم و فکر کردم چه خودخواهام، اگر معلمام به جای من بود با کمال میل تقدیماش میکرد. و تا ظهر توی رختخوابم گریستم و گریستم تا مریم _ خواهرم _ اعصاباش خرد شود، و بگوید تو خودآزاری داری. هر بار که بیرون میرود، صلوات نذر میکنم که سالم برگردد، میترسم، نمیدانم چه مرضی گرفتهام. راستی چقدر صلوات نخوانده دارم.
چقدر دوست دارم زل بزنم در چشمانش که بگویم دوستت دارم، که غرق شوم در چشمانش، که آب مروارید چشمانش یادم بیاید و بگویم مادر پس کی میخواهی عمل کنی؟ که پشت گوش بیاندازد و حرف را عوض کند. چرا همهاش دوست دارد به همه کمک کند، چه شکلی مهربانانه با کسی که به او بدی کرده حرف میزند. و چرا من حتی قدر رفتارها و حرفهای محبتآمیز دوستانم را نمیدانم، چرا این روزها همه را میرنجانم از خودم.
چرا وقتی دارم این چیزها را مینویسم مدام اشک میریزم، چرا احساس خفگی میکنم. انگار چیزی کم است. چیزی که وقتی آسمان ابری میشود و نمیبارد نمیبارد، نبودش بیشتر احساس میشود. چقدر دوست دارم به معلمام بگویم مرا ببرد همان امامزاده. اما هیچ نیرویی ندارم در برابر درهایی که بسته میشوند. نباید به زور حتا گرهی به خیر بگشایم چون تنان باید خود، مختاری کنند تا تن باشند. نباید دیگر مزاحم معلمام شوم.
دلم برای مادرم تنگ شده، الآن رفتم بالای سرش، روبروی باد کولر خوابیده بود، یخ کرده بود، جمع شده بود. دلم برای معصومیتاش میسوزد، نه، برای خود ِخودش، نمیدانم حق دارم برایاش دلسوزی کنم یا نه؟ نشستم بالای سرش گریه کردم، برای خوبیهایی که دارد و من قدر نمیدانم، برای بدیهای خودم. تند تند اشکهایم را پاک کردم که مبادا پدر یا خواهرم بیایند و سرزده اشکهایم را ببینند. پتویی کشیدم رویاش، تکان خورد، فرار کردم که نبیند منام. چقدر بچهام برای این دنیا.
پ.ن. «عشقی که به عطر یاس ماند، پنهان چه کنم که آشکار است» بشنویدش در نغمهی روز یک سبد آواز نو. صفا میدهد جان را.