شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« سیاست زندگی | Main | یا مرگ یا توهم عشق »

May 9, 2006 10:45 PM
نباید که نباشم

زمانی به راهی رسیدم که مجبور شدم پول‌های‌ام را روی میز بریزم و منتظر بمانم و ببینم که چه کارت‌هایی نصیب‌ام می‌شود. همه چیز را به شانس سپردم، همه چیزم را. نمی‌توانستم فکر کنم، هیچ ِ هیچ. فکر می‌کردم برنده شدن برای‌ام مهم نیست، می‌گفتم هرچه باشد می‌پذیرم. اما می‌دانستم از آنهایی نیستم که اگر دست‌ام را از دست بدهم، دوباره سرپا بایستم. می‌دانم، داشتم خودم را گول می‌زدم. حتی وقتی دوست روانشناس‌ام گفت تو یک تابلو از افسردگی شدید هستی، این لکنت زبان‌ها و این انزواها. آن موقع هم خودم را گول زدم، خندیدم به حرف‌هایش. می‌دانستم انزوایم حتی در جمع دوستان بیشتر و بیشتر می‌شود. خودم را گول می‌زدم، به چه امیدی زنده بودم، نمی‌دانم.
دیروز داشتم فکر می‌کردم «بهار تازه به برگ خزان چه خواهد کرد؟»، که نامه‌ای از دوستی بزرگوار، دریافت کردم:

داشتم دير مي‌شدم، اما درست نمي‌دانم چه شد!
زود رسيدم، به خودم، به تو كه هنوز از پا نيفتاده‌اي
من سال‌هاست كه بايدهايم را باخته‌ام
اما يكبار ديگر حاضرم
عاشقانه و درانحناي آغوش عدم
با بايدي از جنس ديگر به تو ايمان آورم: نبايد كه نباشي
به خاطر يك ايمان
كه سروش معبد تو بود
با نبودنت خودم را آتش مي‌زنم.

حالا دست‌ام را از دست داده‌ام، پولی هم برای ریسک دوباره باقی نمانده. اما نباید که نباشم، حتی اگر شده تماشاگر بازی‌ها بمانم.

پ.ن. مدت‌ها بود کسی با این جملات تسکین‌ام نداده بود. قدردان و سپاس‌گزار مهربانی‌ات هستم دوست بزرگوار. :)




نظرها:

سلام اگنس عزيز

خيلي قشنگ احساستو گفتي منتها خوش بحالت كه مي توني به يه دكتر روانشانس اعتماد كني
من خيلي وقته كه به هيچ روانشناسي اعتماد ندارم . . با غمهام تنها موندم


Posted by: ليلا on May 10, 2006 11:51 PM


سلام با این نوشته خیلی صفا کردم . عزیز دلم بهت تبریک می گم که همچه دوستی داری و برات آرزو می کنم همیشه داشته باشیش :)
اما اوون رفیق روانشناس. به نظرم بدی روانشناسا اینه که متون درسیشون رو تو خطوط صورت دیگران جستجو می کنن و به فصل نتیجه گیری می رسونن . اما این ممکنه خیلی مسخره باشه .
من یه صورت ماه رو چند دفعه دیدم که آرووم و مودب و مهربونه یکی دوبارم خواستم بغلش کنم و هنوز فرصت نشده بهار خانم عزیز :)به امید دیدار


Posted by: هدی on May 10, 2006 11:53 PM


لیلا و هدی عزیز! من کامنتهاتون رو انتقال دادم برای این یادداشت! پس چند کلمه‌اش رو حذف کردم.
مرسی ار مهربونی هاتون :)


Posted by: بهار on May 10, 2006 11:56 PM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?