آیا پرسهزنیهای فرد عامی (من) و فرد قدسی (او) در اینترنت و از دید بینندگان، فارغ از جایگاهشان در دنیای واقعی است ؟!
کشیدن رابطهی دنیای واقعی به دنیای مجازی و تقابل فرد «عامی» و «قدسی» گرفتار «همانی»ست. اگر چه ممکن است به نحو بارز و چشمگیری بیش از دنیای واقعی و عینی با هم رابطه داشته باشند، و در کنار هم به پیادهروی بپردازند _ بحث و گفتگو کنند _ اما فرد عامی و فرد قدسی با هم مترادف نیستند و فرض برابری آنها بیش از حد خوشبینانه است.
گقتگوهای من و او دارای یک اساس مشترکاند: ما به آن جایگاهمان «وفادار» میمانیم. من در گفتگوی با او شعوری را مبنی بر قدسی بودناش پیشفرض قرار میدهم. او واقعیتی است که فرسوده نمیشود، هنگامیکه با او سخن میگویم با دنیای ماورایی خود سخن میگویم، زیرا در این گفتگوها همچنان ماهیت او «اعلام شده» است.
پا را از این فراتر میگذارم: هذیانهای او _ نوشتههای او _ مقدس است و تأویلهای من هذیانوار. او شارحی است که هر شرحاش تأویل و فهم جدیدی از کتاب مقدس میزاید، یا او عین کتاب مقدس است و من تنها کاتبام. او «اعلام میکند» من تنها «سخن میگویم». او همچنان بالای آشکار است، من همچنان پایین پنهانام. خودبیانگری من بیبند و باری است، خودبیانگری او توصیفیست اصیل و زیبا زیرا اندیشهی او بزرگ و مقدس است. صمیمیت و بحث او با دیگران از روی تقدساش است، صمیمت و بحثهای من عادی انگاشته میشود. او به سبب آنچه که در بیرون بوده و هست، معنایی متفاوت با من عامی دارد. عکسالعمل دیگران در مقابل من و او: بیتفاوتی و ستایش است. «تقدس» صفتی متحرک است که همراهاش میآید.
شخصیتهای وبلاگی هنوز نقش خود را حفظ کردهاند، به قول بارت ما گرفتار همانگویی هستیم: استاد استاد است. انکار نمیکنم که کمیت و کیفیت رابطه میتواند بیش از دنیای واقعی شود، ولی زیربنای گفتگوها گرفتار همان نظام قراردادی دنیای بیرون است و آن نظام همچنان پابرجاست. انکار جایگاهها محال است: او در دنیای واقعی برگزیده است، پس اینجا هم برگزیده میماند.
فرد قدسی از آنجهت که استاد یا روشنفکر یا چه و چه هست، همچنان جاودانگی خود را حفظ میکند. ایجاد رابطهای صمیمانه و دوستانه با او اگر چه عرف را میشکند، اما این شکستگی همراه با مناسبات خاصیست که معصومانه او را به جاودانگی و جاودانگی بیشتر میرساند.
ارزش تنها برای اوییست که در گسترهی قدسیان قرار گرفته، او همچنان قدسیست زیرا اینجا نیز همان ذهنهای فرهنگی جمعی حضور دارد که در دنیای واقعی هست و انگار که هر چقدر این فضا نیرومند باشد باز نمیتواند بر جوهرهی غالب امر قدسی فایق آید. ناچارم سخن الیوت را اینگونه تغییر دهم: فرد قدسی را «عامی» نامیدن، یا حاکی از حد اعلای ستایش است یا دربردارندهی موهنترین دشنام.
مرتبط:
پرسهگردی شاعر هایپررمانتیک در کوچههای «شهر نو»
شاعر «شهر نو»، مرد عامی «شهر نو»
ثدیس نمایی کجا جای دارد توهم قدیس بودن و تبدیل خود به تابو برای تبدیل شدن به قدیس چطور ؟
Posted by: امیر حسین on April 27, 2006 10:29 PM
با شما موافقم، نام نام است (و به قول کامو، باید "هر چیز را به نام خودش بنامیم". مجبوریم که چنین کنیم، وگرنه غیرقابل فهم میشویم و طرد شده) و حداقل تا زمانی که صاحبنام و خطابگر نخواهند، نام همان که هست باقی خواهد ماند (اگر نخواهیم دربارهی نامهائی حرف بزنیم که خود آن توان ِ اسطورهئی مقاومت در برابر تغییر را دارند). پس نه تنها استاد نمیخواهد که هالهاش را دور بیاندازد، بلکه اگر او هم بخواهد، من به عنوان کسی که او را خطاب میکنم، بارها در برابرش خم میشوم وهاله مقدسش را برداشته و پاک میکنم (و حتی نورانیتر) و باز بر سرش قرار میدهم. و من اغلب این کار را میکنم، چون میترسم که غیرقابلفهم و طرد شده بشوم (من اگر شکستهنفسی استاد را جدی بگیرم، یا احمقم یا همانطور که گفتهاید، کسی که اهانت کرده). / امر مقدس همه چیز را مثبت میکند. همانطور که اگر آب مقدس بر موجود ملعون پاشیده شود، ملعون آمرزیده و پاک میشود، فرد مقدس هم اگر سراغ چیزی برود، تقدس خود را به آن انتقال میدهد (چه بسیار داستانهائی که دربارهی مریدانی گفته شده که دچار همین مقدسسازی مریدان شدهاند). در راز چیزی گفته بودم که اینجا هم در ادامه تکرار میکنم: شاعر با رفتن به روسپیخانه خود را عزیزتر میکند و فرد مقدس هم با دست زدن با آمدن میان دیگران عادی، خودش را عزیزتر میکند./ البته فکر کنم خواندنم خیلی تقدیری به نظر رسیده باشد. اما باید بگویم به زعم من تقدیری نیست (که مقدس چون مقدس شد، مقدس خواهد ماند)، هرچند گاهی پیش بیاید که دلبخواه نباشد. استاد بر استاد ماندن خود اصرار میکند و من ِ عادی تاکید میکنم بر استادی او./ با آنچه دربارهی رابطهی همانی دنیای مجاز و واقعی گفتهاید موافقم. چه بسا، دیگر معلومم نیست بیشتر در دنیای مجاز واقعیام یا نه. / بسیار از خواندن یادداشت خوبتان لذت بردم و آموختم. سپاسگزارم. سرخوش باشید و پیروز.
Posted by: ساسان . م . ک . عاصی on April 27, 2006 10:42 PM
شعر های امروز ایران را هم که می خوانی می بینی این ارتباط من و او و اغلب من و تو ( تو ی که بیشتر اوست تا تو ) مشهود است .
Posted by: شاه رخ on April 29, 2006 09:57 AM
اشاره هوشمندانه ای بود...گرچه باید اعتراف کنم که همین که آدمها ، روی پله های مختلف می ایستند ولی می توانند بی حلقه ی طلایی با هم مکالمه کنند،صد درجه از زندگی عادی بهتر است.بخصوص این که مجبور هم نیستند همدیگر را ببینند.آخر بیشتر پله ها از دور بهتر اند!
Posted by: نقطه الف on May 1, 2006 01:19 AM