شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« با بغض | Main | * »

April 18, 2006 12:57 PM
با کودکان کار

مدتی است که به انجمن کودکان کار می‌رویم، اما دست نداد که مطالبی در موردشان بنویسم. از این به بعد تا جایی که بتوانم می‌نویسم. تنها از هفته‌ی گذشته چیزهایی در خاطرم مانده، تا از دستم درنرفته می‌نویسم‌شان.


* با دو تا از پسرها آشنا شدم که علاقه‌ی زیادی به کتاب‌خوانی دارند. رفیق و پیام. کتاب‌ها و برنامه‌های علمی را خیلی دوست دارند. هر دو به کلاس پنجم می‌روند اما سن‌شان کمتر از آن است که کلاس پنجم باشند. ازشان خواستم برایم کتاب بخوانند، کلمه‌ها را بدون غلط خواندند. رفیق اما در حین خواندن به صدای‌اش لحن هم می‌دهد، حتی اسم‌های انگلیسی را با تلفظ صحیحی می‌خواند. رفیق اشتیاق زیادی برای یادگیری زبان انگلیسی دارد، الفبای انگلیسی را بلد است و تعدادی از لغت‌ها را. پیام می‌گفت «رفیق! یه کتاب انگلیسی در سفر داره که همه رو از روی اون یاد گرفته» تشویق‌اش کردم و گفتم بهتره از کتاب‌های Let's go شروع کنی، رفیق می‌گفت نه، قراره برم کلاس از new interchange شروع کنم. خانم عبدی مسئول کتابخانه می‌گفتن پول کلاس زبان‌شان را قرار است انجمن بدهد اما کمی گران است. خیلی دوست داشتم هزینه‌ی کلاس زبان هردوی‌شان را تقبل می‌کردم.
بعد پیام با هیجان زیادی از لانه‌سازی مورچه‌ها در آفریقا برایم تعریف کرد. پرسیدم می‌دانی آفریقا کجاست، آمریکا، آسیا... هیچ کدام نمی‌دانستند، فقط پیام ‌گفت: آفریقا یه جای گرمه. خانم محمدی مسئول آموزش انجمن می‌گفتن اطلاعات تاریخ و جغرافی‌ بچه‌ها خیلی کم است.
رفیق گاهی به پیام می‌گوید «پیام بازرگانی». هر دو لباس‌های تمیز و مرتبی به تن می‌کنند، رفیق مسئول بهداشت کلاس‌شان است.

تمنّا، یه دختر افغانیه. حدوداً سیزده چهارده ساله و کلاس سوم ابتدایی. روز اول که پویان رو دیده بود می‌گفت شما اون بازیگری هستین که توی طنز « زندگی به شرط خنده» بازی می‌کنه. تمنا، در خواندن مشکل دارد اما باز به نسبت خوب است. گاهی «ح»ها را «عین» تلفظ می‌کند ولی نه همیشه، افغانی‌ها اکثراً اینطورند. به «کلاغ» می‌گفت «قلاق» (همینطور هم نوشت.)

* چیزی که در کتاب خواندن با بچه‌ها برای‌ام مسلم شد، همان حفظ کردن شکل کلمات است. برای مثال شکل «رفت» را حفظ‌ کرده‌اند و اگر در متن «رفتند» را ببینند باز هم «رفت» می‌خوانند. «امیر» را بلدند بخوانند و بنویسند اما «امید» را که تفاوت‌اش در یک حرف است نمی‌توانند بنویسند چون شکل‌اش را حفظ نیستند.

*دست‌های بچه‌ها هیچ لطافتی ندارد، اکثرشان بیماری پوستی دارند، سالک و غیره. کاش پزشکی بیاید و به وضع پوست و موی بچه‌ها رسیدگی کند، هفته‌ای چند ساعت هم کفایت می‌کند.

* تعداد بچه‌های افغانی در انجمن بیشتر است. علاقه‌ی زیادی به یادگیری دارند و وقت بیشتری هم می‌گذارند. بچه‌های ایرانی کمترند و حدود دو ماه دیگر که وقت گردوچینی‌شان فرا می‌رسد باید بروند شهرشان، و همه‌ی وقت‌شان صرف چیدن گردو، پوست کندن و فروختن آنها می‌شود.


پ.ن. روزهایی که آنجا رفتم، آنطور که دلم می‌خواست و توان داشتم فعالیت نکردم. یک‌بار از شوخی یکی از پسرها عصبانی شدم و البته عصبانیت‌ام را در حیاط ریختم. می‌شد طور دیگری رفتار کنم. حالا که کمی حالم بهتر است بیشتر و بیشتر تلاش می‌کنم.


مرتبط:
. زبان و بازتولید فرهنگی
. در انجمن حمایت از کودکان کار
. کودکان کار (پویان)
. ! (پویان)
. سایت انجمن حمایت از کودکان کار




نظرها:

چقدر خوبه که مي ريد اونجا.... اگه عضو مي پذيره و يا ميشه کمک کرد خوشحال ميشم من رو هم در جريان بذاريد..


Posted by: sara on April 18, 2006 01:41 PM


نمي‌شه من رو هم با خودتون ببرين؟ براي وبلاگ پويان هم يادداشت گذاشتم كه من هم با شما بيايم ولي مث اينكه خوشش نيامد.
مطلبتان خيلي جالب بود...فقط منظورتان از "عصبانيتم را در حيات ريختم" چي بود؟ حياط؟ يا همون حيات؟


Posted by: ساراs on April 18, 2006 02:08 PM


برای هر دو سارا:
عضو می‌پذیره انجمن، به کمک هم نیاز دارن، تدریس و غیره، اما من خیلی از شرایط‌اش آگاه نیستم. بهتره که تماس بگیرین یا حضوری، شرایط رو بپرسین. آدرس انجمن و تلفن‌اش اینه:
خ مولوی، باغ فردوس، بعد از کلانتری 116، کوچه احمد افتخاریان، بن بست دوم، سمت چپ، پلاک 43. تلفن: 9- 55576687

به شخصه خوشحال می‌شم بیاین و ببینم‌تون. :)


Posted by: بهار on April 18, 2006 03:11 PM


به سارا:

منظورم همان «حیاط» بود، مرسی که گفتین. فکر کنم از بس جای «ت» و «ط» را جابجا کرده‌اند، سردر گم شده‌ام.


Posted by: بهار on April 18, 2006 03:48 PM


سلام. در مورد کاری که در انجمن انجام می‌دهید با شورای کتاب کودک و یا با خانم نوشافرین انصاری تماس گرفته‌اید؟ ایشان کلی آدمِ علاقمند می‌شناسند و ازتباطات خیلی خوبی دارند و من فکر می‌کنم چون در شورای کتاب کودک، فرهنگنامه کودکان و نوجانان، انجمن مادران امروز و... فعالند و کلی از وقتشان را هم صرف کمک به بچه‌های دارالتادیب و جمع‌آوری کتاب و خواندن کتاب برای آنها می‌کنند، می‌توانند حداقل کمک فکری خوبی باشندو یا چند تا معلم برای کمک و کار در انجمن پیشنهاد کنند. اگر دوست داشتید، من می‌توانم در دانشکده شماره تلفن شورا و فرهنگنامه را به شما بدهم و از خانم انصاری بپرسم چه موقع می‌توانند با شما صحبت کنند. می‌توانید هم به آقای شیوا بگویید که شماره‌ها را از من بگیرند.


Posted by: مهرنوش on April 18, 2006 09:37 PM


bahare
hata too khazoon moondegare


Posted by: ::: on April 18, 2006 10:24 PM


سلام بهار جان! چه قدر خوب است که شماها این قدر در زمینه کمک به محرومان فعالید ولی قشنگ تر نیست که از این فعالیت ها پست وبلاگ نسازید؟ تبلیغ برای جذب همکاری را می فهمم ولی سر در نمی آورم چرا باید از این بچه ها سوژه بسازیم و تشریح اشان کنیم تا بتوانیم کمک اشان کنیم یا دیگران راضی شوند کمک اشان کنند. به هر حال کارهای خوب اتان برایم محترم است. پیروز و مستدام باشید! یا حق!


Posted by: کاتب on April 19, 2006 10:15 AM


الهي خدا هميشه كمكت كنه
برات آرزوي موفقيت دارم
خدا نگهدار


Posted by: يكي مثل خودت on April 19, 2006 04:18 PM


کاتب عزیز!
تا جایی که از قصدم برای نوشتن درمورد بچه‌ها باخبرم، هیچ تلاش و قصدی برای تبلیغ، جذب همکاری، سوژه کردن‌شان و تشریح به آن معنایی که مدنظر شماست و در کنار کلمات دیگر قرار می‌گیرد نبوده. هیچ وقت نخواستم کسی را راضی کنم که کمک کند یا رفت و آمدم را در بوق و کرنا کنم. این‌طور راضی کردن که شما به آن اشاره کرده‌اید را در حد التماس و به دست و پا افتادن‌ها می‌بینم و سخت از آن متنفرم. تنها از تجربه‌ها، دیده‌ها و شنیده‌هایم نوشته‌ام، کاری که در تحقیق به آن مشاهده می‌گویند یا مشاهده‌ی مشارکتی. این متن می‌توانست همنیطور در مورد نگرش‌های افراد ثروتمند به موضوعی خاص هم نگاشته شود، با همین روش.
نمی‌خواهم کسی برای آنها دل بسوزاند، ترحم کند، یا خشونت به خرج بدهد، دوست دارم به چشم یک انسان به آنها نگاه کنند، به کودکان کار افغانی و ایرانی، به هر دوی‌شان. ثبت‌اش می‌کنم، چون می‌دانم از خاطره‌های فراموش‌نشدنی عمرم خواهد بود.
به جز صحبت‌های شما؛ با اشاره‌ی یکی از دوستان عزیزم به نوشته، احساس می‌کنم آوردن نام بچه‌ها از لحاظ اخلاق تحقیق صحیح نبوده و من در این مورد اشتباه کرده‌ام.


Posted by: بهار on April 19, 2006 05:21 PM


بهار عزیز! من به حسن نیت شما هیچ شکی ندارم. شاید مشکل من همان لحن پست ات باشد که شبیه سفرنامه است. نمی دانم چرا ولی چیزی توی نوشته ات هست که شبیه لحن تورست هاست. با این وجود معتقدم کارتان قشنگ است. پیروز و مستدام باشید. یاحق!


Posted by: کاتب on April 20, 2006 10:07 AM


کاتب عزیز!
مرا به توریست بودن متهم کرده‌ای، درحالی‌که لحن تمام نوشته‌های‌ام به همین شکل است. اگر با همین لحن از بچه‌های ابتدایی فلان مدرسه‌ی غیرانتفاعی می‌نوشتم مطمئناً حساسیتی ایجاد نمی‌کرد. توریست لوازمات دیگری دارد که من در اینجا ازشان استفاده نکرده‌ام.


Posted by: بهار on April 21, 2006 04:19 PM


اتفاقا متن لحن یک ناظر بی طرف-نه دلسوزانه و نه تحقیر کننده -داشت: یک متن گزارشگون کامل. لحن یک توریست همبشه با حیرت و تعجب از موقعیت همراه است: دیدن چیزهای عجیب و تازه! و نه گزارشی از محیط معمول همه روزه.
موفق باشید!


Posted by: نقطه الف on April 22, 2006 10:44 PM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?