این روزها هر «دوستی» که از کنارم رد شد، طعنهای زد، دشنهای؛ بغضها و حرفهایام را «صادقانه» و تنها برای توجیه و تبرئهی خودم خواند و من خودم را به نشنیدن زدم و خرد شدم. و امروز بیشتر از همهی عمرم بر خود لرزیدم. خیالتان نباشد، همچنان خودم را به نشنیدن میزنم. یاد گرفتهام که دیگر از دنیا و آدمیزادگاناش توقعی نداشته باشم.