کز بهر جرعهای...
در هوای گرگ و میش صبح از خواب برمیخیزد، وضو میگیرد، برای نماز میایستد... قنوت میکند: «خدای را، مسجد من کجاست، ای ناخدای من؟» یادش نمیآید باید برای قنوت چه بخواند: بغضام نمیترکد، دارم خفه میشوم. چرا چیزی نمیگویی؟... عصبانیتاش را با شرم پایین میاندازد و خودش را به چوب حراج میزند، حراج ِ سکوت.