در هستی «خاطرات» چه نهفته است که به انسان لذت میبخشد، و بیقرارش میکند بر تداوم خواندن؟
من خاطرات دیگری را میخوانم، گویی دنیایام را ترک میکنم تا در ورای هستی خود شکلهای خوشایند یا ناخوشایند زندگی دیگری را بخوانم، در دنیایاش سرک بکشم، در دنیایاش سیر کنم و زندگی جدیدی را تجربه کنم؛ به مکانهایی بروم که تا به حال نرفتهام، سخنانی بگویم که تا به حال نگفتهام، بجنگم، در جشن پیروزی شرکت کنم یا بر شکست رفته افسوس بخورم: زندگی را با افکار و چشمان دیگری به نظاره بنشینم. خاطرات نمایشی است از حقیقت.
فرم خاطراتنویسی گوناگون است، پس انعطافپذیر است و جذاب. (محاورهنویسی کشش و جذابیت بیشتری دارد.)
و نویسندهی خاطرات، او بر روی سکوی پرش قرار دارد یا خود را به آب میزند و از شنا لذت میبرد، یا خود را به آب میزند و غرق میشود با عریانی آنچه دیگران نباید بدانند. با خاطراتنویسی شخص خود را عریان میکند، فکرش را، اندیشهاش را و احساساش را و چه لذتی برای خواننده یا شنونده بهتر از عریانی.
خوانش خاطرات صور زندگیای است تجربه نشده که لذتی محسوس به جا میگذارد، دانایی میآفریند و آزادی. فعالیتی آزاد و رها که با اراده به آن وارد میشوی، و بر آن مسلط میگردی. نیرویی میآفریند که در اثنای آن میتوانی بر قانون مکان/ زمان زندگیات غلبه کنی. خاطرات را که میخوانی بدون آنکه شناخته شوی در تمام روایات و در تمام متن حضور داری، تو حتا در رازهای خاطرات هم هستی. اما تو در جایگاه خواننده/شنوندهی خاطرات گرفتار میشوی، در عین آزادی.
مخاطب بدون اینکه تلاشی برای کشف درون ناقل خاطرات کرده باشد به افکارش، به احساساتاش و به زندگیاش پی میبرد. من همان اندازه به خواندن خاطرات دیگران و فهمیدن زندگی خصوصیشان تمایل دارم که به شخصی ماندن زندگی خودم.
خاطرات معصومانه و با متانت گناهکار را معرفی میکنند: خاطرات سیاسی شخصی که نشان میدهد چه بسیار بیمبالاتی و ظلم بر مردم کرده است، نوشتههایی که دورهای از زندگی سیاسیاش را برملا میکند، گناهکاری معصوم، انگار همه چیز به صورتی طبیعی رخ داده است.
گاهی خاطرات آنقدر روشن و واضح و آنقدر ناشناخته و غیرملموس است که باور نمیشود: خاطرات سالوادور دالی _ و چه اهمیتی برای او دارد که باور شود یا نه.
خاطرات سرشار از پارادوکساند: در عین راززدایی، راززایی میکند. در عین آشکار کردن شخص، او را پنهان میکند. در عین ارضا کنجکاوی، کنجکاوی برانگیز است. در عین ربایش، نیروی رانش هم دارد، مانند آهنربا و بستگی دارد که تو با کدام قطبات و به کدام قطباش بچسبی. همان قدر رهایی میبخشد که اسارت میآفریند. خاطرات سختیها و ناگواریها را آسانتر از آنچه که بوده جلوه میکند: مخاطب هیچگاه نمیتواند عمق فاجعهی جنگ را به اندازهی کسی که در جنگ حضور داشته، درک کند. و گاهی سختتر از آنچه که بوده: اغراق در بیان ناگواریها.
خاطرات جادوگر است: قدرت ظاهر کردن دارد، قدرت سخن گفتن دارد. اما نشانه و اشارهای است از حضور: خاطره برای عاشق تنها نشانی از معشوق است و نه معنایی از او.
خاطرات ساختار سوژه _ ابژه، فاعل _ مفعول را برهم میزند. تو در جایگاه مخاطب خاطرات هم فاعلی و هم مفعول، هم قاتلی، زیرا مصرف میکنی و هم مقتول، زیرا مصرف میشوی (من بیتاب خواندن/شنیدن خاطرات توام: من مصرفکنندهی خاطرات توام) و این دوگانگیهای لذتبخش خاطرات است.
اما، خاطرات تفسیر و تحلیل میآفرینند، در نتیجه بیان خصوصیترین خاطرات زندگی برای نویسنده ممکن است وارونگی و یا رسوایی بیآفریند و ضد هستی خاطرهنویس شود. نوشتن خاطرات و بازگویی آن، خودافشاگری است.
خاطرات حراف است و همانقدر بسط یافته است که حیات و زندگی، پس تکرار میشود همانگونه که تاریخ و مدرنتر میشود همانگونه که زبان تاریخ. خاطرات فریبندهاند، به فریبندگی زیبایی. ما همگی و همیشه طعمهی خاطرات میشویم.
نوشته هات به طرز مضحكي تقليد از سبك اقاي شيوا ست.چرا اينقدر آويزونشي؟؟
Posted by: name on January 10, 2006 05:58 PM
خانم/آقای name
با شناختی که از بهار دارم باید خدمتتون عرض کنم که نه آویزون کسی هست، نه آویزون کسی میشه. برو عزیز من، برو خیالت راحت...
Posted by: مهدی on January 10, 2006 10:25 PM
من میگم تقلید دست سه کارای پیام یزدانجوئه. البته نه سواد اونو داره نه خلاقیتش رو. بهرحال هرکی یه چیزی میگه. پس بهار خانوم بیخیال. بنویس. داری راه میفتی.
Posted by: man on January 11, 2006 11:55 AM
بهار! تو از ابتدا که شروع کردی به نوشتن، قلمت هویت مخصوصی داشت واسهی خودش؛ هنوز هم با همون قلم آشنای خودت مینویسی. اینا رو وقتی باز آرشیوت رو میخونم، میفهمم. خب، فکر نمیکنم چیزی به اسم «تقلید» معنا داشته باشه. حداقل در مورد تو، اینجوری نیس. در ضمن، همهی نویسندهها گاهی، توی یه جاهایی، بعضی نوشتههاشون شونه به شونهی هم میزنه. نه میشه اسمش رو تقلید گذاشت، نه آویزونی. سر در نمیآرم از این کامنتها. اینجوری سطحی دربارهی کسی قضاوت کردن، بدون آوردن دلیلی برای اثبات ادعا، اصلا شایسته نیست.
Posted by: فاطمه on January 11, 2006 06:47 PM
امم... فاطمه راست میگه. بدون دلیل کسی را محکوم کردن اصلاً درست نیست. خودتون هم دوست ندارین همچین قضاوتی در موردتون بشه.
Posted by: میرا on January 12, 2006 11:14 AM
منم عاشق خواندن خاطرات هستم.
Posted by: از زندگی on January 12, 2006 06:05 PM
اولن نه آقای شیوا سبک داره نه پیام یزدانجو. دومن گمونم نامه خودش می خواسته آویزون بشه، نشده! حالا گذاشته تقصیر بهار.
Posted by: yeki on January 13, 2006 12:44 AM
من هم از سبک خاطرات خوشام میآید.
از مصاحبه هم همینطور! مصاحبه چیزی است که ولام نمیکند.
Posted by: SoloGen on January 14, 2006 01:54 PM