چشمان غبارگرفته، آینههایی عبوس، تازگیهای بوی نا گرفته، ناپیداهایی سرشار از عریانی، خراش کلماتی که از دهان میرانم، دخمهای که شقهشقه میکندم و دروغهای اجباری که حسرت سبکباری بر دلم میگذارند.
حالا که آدمکانِ عشقهای دوکلمهای گیج ِ رسیدناند، من، تمنای تنهاییام را در بارانهای مجازی میگذرانم و دلم میخواهد ندانم چه بر سر روزگار میآید. دلم میخواهد بروم تا سکوت، تا سکر سرگیجهآور خاموشی.
تازگیهای بوی نا گرفته
amazing combi.
Posted by: moostive on December 18, 2005 11:40 PM