سرم درد میگیرد، درد میزند به چشمانم، بعد دیگر نمیتوانم درست صحبت کنم، هر چه به ذهنم برسد میگویم، تتهپته میکنم، بعضی از کلمات را نمیتوانم درست تلفظ کنم. یک بار دیگر هم این روزها را گذرانده بودم. هر چه تلاش میکنم چند روزی از این دنیا دیسکانکت شوم، نمیگذارند. مضحک است که این دنیای مدرن اجازهی تنهایی هم نمیدهد، مضحک است که دیگر اختیار خودت را هم نداری. بیرون میزنم، بیهوده راه میروم. همه نگاهم میکنند. انگار که از چشمهایام فهمیده باشند. تعطیلی چیست؟ تهران که همان تهران است، همان آلودگی، همان ترافیک، پس برای چه تعطیل کردهاند. سرم درد میکند و نیلی مدام لبخند میزند. برادران هم هست، قریب مدام عکس میگیرد و افشار. حالا صبحها حمیدرضاخیرخواهی نیست که صبح بخیر بگوید و با آن قیافهی محجوب و متیناش خبرها را بخواند. روزنامهها همه سیاهاند، و چه اهمیتی دارد که وقتی سرم درد میگیرد دلم میخواهد به زمین و زمان چنگ بزنم، چه اهمیتی دارد که موهایم میریزد، چه اهمیتی دارد نمیتوانم درست صحبت کنم، چه اهمیتی دارد... میتوانم همکاران خیرخواه را ببینم و جای خالی او را حس نکنم؟ میتوانم صبحها را با صبحبخیر شروع کنم؟ آقایی که فوت این عزیزان را تنها در جهت آگاهی جامعه میدانی، شوخی میکنی دیگر، نه؟! شوخی میکنی و نمیدانی وجودت شوخیای بیش برای من نیست. خوب میدانید که روزهای سیاه ما از آلودگی نیست. روزنامهها سیاهند و امروزنامهی من هم!
کاری از دستم بر نمیآید جز اینکه با این پیشنهاد پرستوی عزیز موافقت کنم!