The inequity of fate. هیچ وقت از شنیدن اسم اش حس خاصی نداشته ام، مثل تمام عابرانی که از کنارم میگذرند. حتا نه آن عابرانی که گاهی توجهام را جلب کنند و چند ثانیه خیرهشان شوم، اما وقتی شنیدم به زودی میبینماش، دستانم بیاختیار لرزید. The pains of love and hate. ثانیهها چون قرنی میگذرند، هر کسی که از کنارم رد میشود میگویم این است؟! کسی جلو میآید خیره می شود در چشمانم، دعا میکنم این نباشد به دلم نمیچسبد. ثانیهها چون قرنی میگذرند، سرما را دوست ندارم، سرما فصل سردی دلهاست، فصل جداییست، فصل رخوت است. The heart-sick memories غرق در عکسها میشوم، آدمهایش جلوی چشمانم رژه میروند با خاطراتشان. یکی از عکسها را پاره میکنم، ریز ریز. بعد تکهها را کنار هم میچینم. And the times when we were young. سرم به این پازل که گرم شود گذر سنگین زمان را نمیفهمم. حواسم هی پرت میشود و عابران را نگاه میکنم. از ولولهی اطراف هم چیزی نمیفهمم. صدای موسیقی را آنقدر زیاد میکنم تا درونم را به لرزه درآورد. When life seemed so long. نمیتوانم قطعات پازل را به درستی کنار هم بگذارم. ثانیهها چون قرنی میگذرند. دستانم یخ کرده، چقدر به دستانی نیاز دارم تا سرمای تنهاییام را گرما بخشد و چشمان مهربانی که ذوب شوم در آن. Now you are left alone. کسی کنارم مینشیند از بوی عطرش میفهمم «مینو»ست، همیشه عطرهایش برایم آرامشبخش بوده. قطعاتی از پازل گم شده. Where did it all go wrong، چرا همیشه قصههایمان را با یکی بود یکی نبود شروع میکنیم؟! نمیشود همه با هم باشیم و کسی تنها نماند. ثانیهها چون قرنی میگذرند، Day after day. چشمانم به در است، میدانم اگر بیاید اولین و آخرین دیدارمان خواهد بود. هوا سرد است یا گرم؟! اصلاً چه فرق میکند. بدنم ذوب میشود. خاطراتِ تمام ِ عکسهایِ پاره، روی زمین پخش میشوند و فریادشان را در هوا میپاشند.You burned it all away. دلم آفتاب میخواهد.
Anathema _ Judgement _ 1999
Can I possibly make you clap?
Posted by: moostive on November 8, 2005 02:21 PM