قرار بود برای یکی از شماره های «پرونده ی روز» روزنامه ی اعتماد موضوع عزاداری را کار کنند و من هم چند ساعت بیشتر وقت نداشتم برای نوشتن اش. می خواستم هم به مهمترین عزاداری های ایران اشاره کنم و هم به تغییر دیدگاه و نگرش مردم و کم رنگ شدن این گونه مراسم ها؛ مقاله ی موثقی هم در دسترس ام نبود، نتیجه اش این یادداشت شد.
1
نهم محرم؛ خانه مان شلوغ شده. همه در جنب و جوش هستند. تو می آیی. هر دو جلوی عکسی از امام حسین که سالهاست گوشه ی تاقچه نشسته، می ایستیم، خیره می شویم و اشک می ریزیم و بعد برای سهم داشتن در ثواب نذری به کمک دیگران می شتابیم. دیگ ها را روی اجاق ها می گذارند. نوحه پخش می شود. صدای نوحه سراسر مردم را فرا می گیرد همه با مهربانی ِ آمیخته به غم، همه با ارادت کار می کنند. شب همه اشک می ریزند. من و تو هم بی اختیار اشک های مان سرازیر می شود. در خانه، در حیاط و همه جا پر از آدم است. جای سوزن انداختن نیست.
2
دهم محرم؛ صبح تو می آیی. یخ می آوریم. شربت درست می کنیم. کوچه سیاه پوش شده، مردم هم. زیر آفتاب داغ دسته های عزاداری می آیند با زنجیر، با سینه هایی سوخته و با گِل های خشک شده بر سر و شانه هاشان. مردم در پیاده روها ایستاده اند و گریه می کنند. به سینه های سوخته ی شان شربت تعارف می کنیم. با صدای سنج دل مان هری می ریزد و اشک هایمان بی اختیار سرازیر می شود. غذا می پزند و نذری می دهند. جلوی دسته اسفند دود می کنند و گوسفند سر می برند. من و تو طاقت دیدن این صحنه را نداریم و گریه می کنیم. نماز ظهر عاشورا می خوانند و ما فقط نگاه می کنیم. بوی گلاب می آید. عمق مصیبت ها را نمی فهمیم، اما گریه می کنیم. شام غریبان شمع روشن می کنیم و همراه مادرهامان دعا می خوانیم.
3
15 ساله مان شده و 15 سال است که با هم ایم. امروز ظهر امتحان داریم. صدای ضجه های مادرت می آید. صدای ضجه های مادرم می آید و صدای گریه ی همه و همه و همه. کوچه سیاه پوش شده اما چند ماهی به محرم مانده، عمق مصیبت را که می فهمم، گریه می کنم. حالا که دیگر خوبِ خوب درس محرم مان را حفظ شده بودیم؟! جلوی جنازه ات گوسفند می کشند، گریه می کنم. برای ات نماز میت می خوانند، سر مزارت گلاب می پاشند، گریه می کنم. خانم ها بر صورت شان چنگ می اندازند و مویه می کنند، گریه می کنم. در همان دیگ های محرم غذا می پزند. همه جا شلوغ است و جای سوزن انداختن نیست، برای شب اول قبرت دعا می خوانند. مراسم ختم، هفتم و چهلم برگزار می شود، بر مزارت سنگ می اندازند. گریه می کنم آسمان هم.
4
محرم می آید بی تو. عکس امام حسین هنوز آن گوشه نشسته. صدای نوحه می آید. پارچه های مشکی را که می بینم یاد تو می افتم. بوی گلاب می آید. همه چیز مثل همان سال هاست، صحنه ها مو به مو تکرار می شود با تکرار مکرر بی تو.
5
سالها از آن سالِ سراسر ماتم گذشته. محرم است و دیگر خانه ی مان، خانه ی آن سالها نیست، غذا نمی پزند و نذری نمی دهند. من، نه شربت می دهم و نه به دنبال آن دسته هایی که پشت اش دختران با قیافه های جورواجور هستند، می روم. مردان در پای روضه ها بر سر و صورت شان می زنند و خونین می شوند، علم های چندین و چند تیغه بر می دارند و ... دیگر صدای نوحه های امروزی دگرگون ام نمی کند، مثل نوحه های آن سالها نیست. با تکنولوژی جدید می خوانند، شنیده ای نوحه ها را. چند تایی با آهنگهای تکنو مصیبت امام حسین را می خوانند. شرم ام می آید. همسایه ها گوسفند سر می برند، نذری می دهند و بسیاری برای گرفتن نذری هول می زنند. دیگر گلاب ها بوی گلاب نمی دهند. اشک ام خشک شده، گریه نمی کنم.
6
هفته ی گذشته پیرمرد همسایه فوت شد. همان پیرمرد مهربانی که هیچ وقت لبخند از لبانش محو نمی شد. عزادارن، مردهای کت و شلواری با کراوات مشکی بودند و خانم های آرایش کرده با ناخن های مانیکور شده و لاک های سیاه؛ یک قطره اشک هم نمی ریختند. در همان مراسم ختم اعلام شد که مخارج مراسم هفت و چهل به نیازمندان داده می شود. برای شادی روح ِ پیرمرد به چند دقیقه سکوت بسنده کردند. پیرمرد می خندید، چند لحظه سکوت و کات.
khaste nabashi. kheili khoob shode.
Posted by: moostive on October 6, 2005 10:39 PM
zamaan har che jolo tar miravad zibaayi haaye vaaghe'ee ra leh mikonad, in tabi'ate oost. zibaa bood
Posted by: شهاب on October 7, 2005 01:36 AM
همون وقت که خوندمش، به این نتیجه رسیدم که توصیفهای خیلی خوبی داره. کلی هم حرف نگه داشتهبودم تا با هم دربارهش صحبت کنیم.
Posted by: فاطمه on October 7, 2005 03:58 AM
سلام
حس عجیبی داشت این نوشته....
Posted by: پیشگو on October 7, 2005 05:08 AM
با این وجود زمان بهترین قاضی است. هم اوست که روزگاری ثابت می کند دنیا از آن کدام دسته است؟ من سال هاست بر آن چه با زمان رفته می گریم.gonna with time...
Posted by: یه مریم زمینی ولی اهل پرواز on October 7, 2005 07:33 AM
سلام وبلاگ نويس. سلام روزنامه نگار. سلام گرافيست. سلام پركار. اوضاع كه خوبه؟
Posted by: نقدعلي on October 7, 2005 04:55 PM
مختصر و مفید، صحنه ها قابل تصور بودند، یعنی توصیفاتت کوتاه و تقریباً کامل بود اما مقایسه ی عزاداری های پرشور محرم با عزاداری بی روح برای فوت پیرمرد یک مقداری ناهمگون به نظرم اومد
Posted by: آزاده on October 8, 2005 08:16 AM
بهار جان خیلی لذت بردم . واقعا عالی نوشتی . قلمت پاینده باد .
Posted by: hoda on October 8, 2005 09:21 PM