شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« در مسیر اصلاحات _3 | Main | هم نوایی شبانه ی ارکستر کولرها* »

September 24, 2005 11:12 PM
با حضور جسم ات، عشق ام را آتش می زنم

1
سوسن، زنی است که هر شب اش را با مردی می گذراند _ به فریزر می رود _ و کیانوش پسر شاعرپیشه ای که شبی به خانه ی سوسن می رود. شب اول ِ کیانوش در کنار سوسن این گونه می گذرد:
« سوسن جان، دیشب تا صبح نخوابیدم. نتوانستم بخوابم. جلو تلویزیون خواب رفتی و من گذاشتمت روی تختخواب. بعد بیدار ماندم و نگاهت کردم. انگار سالها بود می شناختمت. انگار از بچگی با هم بزرگ شده بودیم. شاید هم قبل از بچگی...»
سوسن با او مانند دیگر مشتریان اش رفتار می کند بدون هیچ حسی. شبی دیگر کیانوش به خانه ی سوسن می رود. اما تا صبح بیدار می ماند، برای اش شعر می گوید و از آپارتمان سوسن بیرون می زند. سوسن با خواندن شعر به او علاقه مند می شود. از بی خبری اش می گرید « تو من رو آتیش زده ای کیا. » منتظر صدای کیانوش می ماند. او عاشق کیانوش شده « گمونم عاشق ات شدم...»
کیانوش: من نمی تونم به تو دست بزنم سوسن. من اگه به تو دست بزنم مثل اینه که تو رو کشته ام. تو ماهی سوسن.
سوسن: ببین کیا! من دوستت دارم. دلم می خواد باهام عروسی کنی...
کیانوش: ... از من نخواه جلوتر بیام سوسن. به خاطر خودت. به خاطر من. اگه بیام همه چی نابود میشه. هر چی درست کرده ایم از بین می ره. تو تا وقتی هستی که من دور باشم... (1)

2
پسر از پنجره ی اتاق اش، هر روز او را می نگرد. بیشتر ساعت های اش را در خانه با او سپری می کند، با او از زاویه ی دوربین. از تمام رابطه های زن با مردی که به خانه اش می آید با خبر است. اما پسر عاشق زن است. پسر حتا از مرد هم کتک می خورد و هنوز هم با چشمی کبود، صبح ها برای زن شیر می برد. هنوز هم با دوربین زندگی زن را دنبال می کند و هنوز هم او را دوست دارد. پس از مدتی زن، پسر را به خانه می آورد؛ پسر حتا از دست زدن به زن هراس دارد، دست اش را که به بدن زن می زند از او می گریزد. رگ اش را می زند و خودکشی می کند. زن نیز به او علاقه مند شده، پی اش می گردد و احوال اش را می پرسد. پسر از بیمارستان بیرون می آید و به کارهای روزمره اش می پردازد. اما این بار دیگر دوربینی در کار نیست. (2)

3
آنگاه که رابطه ی عاشقانه به رابطه ای زمینی بدل شود، عشق به حاشیه می رود. عشق زمینی _ عشق آلوده _ تقدس اش از بین می رود.


(1) داستان کوتاهِ « چند روایت معتبر درباره ی سوسن». من دانای کل هستم. مصطفی مستور
(2) فیلم کوتاهی درباره ی عشق. کیشلوفسکی




نظرها:

من الزامن با اینکه جسمانی شدن عشق را از بین می برد موافق نیستم. یکی از راههای ابراز عشق که بجای خود زیباست ابراز عشق بواسطه ی رابطه ی جسمانی است.


Posted by: your friend on September 25, 2005 02:28 PM


and that´s the end and that´s the start of it
that´s the whole and that´s the part of it
that´s the high and that´s the heart of it
that´s the long and that´s the short of it
that´s the best and that´s the test in it
that´s the doubt,the doubt,the trust in it
that´s the sight and that´s the sound of it
that´s the gift and that´s the trick in it

you´re the truth,not i
you´re the truth,not i
you´re the truth,not i

http://no-words.com/2005/09/placebo-twenty-years.html


Posted by: راوی قصه‌های عامه‌پسند on September 25, 2005 05:24 PM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?