شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« گلستان کشتارگاهِ گلستانی ها | Main | زندگی با خاطرات کودکی »

September 11, 2005 01:51 PM
آسمان هنوز هم آبی‌ست، زیرا برای تو آبی‌ست.

سینای عزیز، در یادداشتی در مورد « سخن عاشق: فیگور غرور» به نام « این منم که تو را ترک می کنم...» می گوید این بار ترک کننده نه معشوق، بلکه عاشق است. او سعی در ساختن توجیهاتی دارد که غرور از دست رفته اش را باز یابد، سپس می گوید: «دیگری هم به همین شکل رفتن اش را برای خود توجیه پذیر می کند. او به X می گوید: من می روم چون لیاقت تو بیش از من است.»
به نظر من، این نوع جدایی _ من می روم چون لیاقت تو بیش از من است _ نه برای به دست آوردن غرور از دست رفته، بلکه حتا عاشق پس از ترک معشوق سعی دارد به طور پنهان او را برای داشتن زندگی بهتر یاری دهد. این جمله توجیهی نیست که بتوان آن را در ردیفِ « روتو کم کن تحفه ام که نیستی به خدا...» قرار داد . در نهایت عشق: عاشق خودش را مرده می انگارد، مرده، و مرده نیازی به توجیه ندارد.
این جدایی، نوعی خودکشی است: دوری از معشوق.
عاشق سعی در خردکردن و از بین بردن کلامی معشوق و زیر سوال بردن شخصیت اش ندارد. عاشق خودش را نادیده می گیرد، تا زندگی شکوهمند «او» را با دیگری که بر خودش ارجحیت دارد ببیند: من خودم _ احساس ام _ را می کشم برای اویی که به «دیگری من» بدل شده.
عاشق به دنبال به دست آوردن آزادی از حرفهای اطرافیان نیست: او خودزنی می کند، رگ اش را می گشاید نه برای تنفس، نه برای به دست آوردن غرور از دست رفته و نه برای به کف آوردن آرامش ابدی؛ او خودزنی می کند برای بهتر نفس کشیدن معشوق.*
عاشق دلزده نیست از مواجهه با معشوق، دیدار معشوق هنوز هم او را به وجد می آورد، او را شاد می کند مانند همان رابطه های اول آشنایی. رابطه ی بین آنها به فریب و آشفتگی تبدیل نشده. او با ذره ذره ی وجودش می خواهد «عشق بماند» و حتا نمی خواهد از «خوابِ سحر آمیز ِ بی اختیار» خلاص شود. او هنوز هم از « دالان خیره کننده ی عشق سخن خواهد گفت.»
اینگونه عاشق عشق اش را تباه شده نمی انگارد، او با عبارت « لیاقت تو بیش از من است.» خود را می کشد اما پژواک خاطره های اش را با معشوق نمی کشد: او آنها را بی اساس و سبک نمی شمارد، در خاطرات اش دست و پا می زند، با خاطرات اش زندگی می کند. او هر لحظه آن ها را زنده می کند: او آنها را می ستاید. عاشق با این جمله نیرویی به معشوق می بخشد و خودش را نادیده می گیرد. اما برای او هنوز هم فریبایی این قصه زنده است، او عشق اش و غرورش را به تاراج رفته نمی انگارد. برای عاشق هنوز هم آسمان آبی است، چون معشوق هست و این برای او کافی است.

* ورتر: شنیده ام که اسبی که از تبار نجیب و اصیل باشد، وقتی از گرما کلافه می شده، تقریباً به حال مرگ می افتد، به طور غریزی خود را گاز می گیرد و رگی را می گشاید و این گونه است که راه نفس اش باز می شود. من هم اغلب همین احساس را دارم. من هم باید یکی از رگ های ام را بگشایم و آزادی ابدی خود را به کف آورم.

پ.ن. گزین گویه ها از کتاب سخن عاشق رولان بارت، ترجمه ی پیام یزدانجو




نظرها:

همش درسته...راست راسته!


Posted by: شومینه on September 11, 2005 11:00 PM


ما که از این کتاب بارت خوشمان نیاند. حالا نمی دونم مشکل از ترجمه پیامه یا حال و هوای من ...


Posted by: reza on September 12, 2005 11:37 PM


تا نیمه خوانده ام سخن عاشق را. ولی از زبان بعضی قسمتها خوشم نیامد. حالا نمیدانم اشکال ترجمه ای بود یا .. ولی نقاط قوتش که زیاد است. مخصوصا تعبیرها و تفسیرهای خاصی که دیدگاه آدم را عوض می کند. ولی به نظرم آدم خوب است این کتاب را وقتی عاشق است بخواند !


Posted by: مهدیه on September 15, 2005 10:09 AM


خدا دو چشم و گوش داد به انسان ولی
یک دل داد تا خود پیدا کند دیگر دلی


- هیچوقت به دنبال کسی نباش که بتونی باهاش زندگی کنی همیشه به دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی... .


Posted by: سالار on July 30, 2006 12:54 PM


چشم های تو چگونه مرا این چنین کرد
چگونه مرا عاشق ترین روی زمین کرد

چه قدرتی داشت آن نگاه های تو
که مرا از بی بهایی همچو در ثمین کرد

چه کرد این عشق پاک و خالص با من
که مرا شاعر این غزل های شیرین کرد

این نیروی عشق عجب قدرتی دارد
که مرا عاشق و دیوانه و بی دین کرد

این عشق پر رمز و راز چگونه مرا اسیر کرد؟
چه زمانی برای گرفتار کردن من کمین کرد؟

دیدن چهره تو حال مرا تغییر داد
عشق به تو زندگیم را بهشت برین کرد

فقط به امید دیدن تو قلبم می زند
که چهره درخشان تو چهره ام را رنگین کرد

دیگر نزد من نیستی و نمی دانم چه شد
تو را باید بیابم که دوریت مرا غمگین کرد


- مرسی از شما که نظر قبلی من رو پذیرفتین و نشون دادین.
سالار 18 ساله.


Posted by: سالار on August 2, 2006 09:38 PM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?