bahar@bahar-m.com
 


پيوندها

 

بایگانی

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by Movable Type 2.63

 

  RSS 2.0 Feed RSS 1.0 Feed

 

« گلستان کشتارگاهِ گلستانی ها | Main | زندگی با خاطرات کودکی »

September 11, 2005 01:51 PM
آسمان هنوز هم آبی است، زیرا برای تو آبی است.

سینای عزیز، در یادداشتی در مورد « سخن عاشق: فیگور غرور» به نام « این منم که تو را ترک می کنم...» می گوید این بار ترک کننده نه معشوق، بلکه عاشق است. او سعی در ساختن توجیهاتی دارد که غرور از دست رفته اش را باز یابد، سپس می گوید: «دیگری هم به همین شکل رفتن اش را برای خود توجیه پذیر می کند. او به X می گوید: من می روم چون لیاقت تو بیش از من است.»
به نظر من، این نوع جدایی _ من می روم چون لیاقت تو بیش از من است _ نه برای به دست آوردن غرور از دست رفته، بلکه حتا عاشق پس از ترک معشوق سعی دارد به طور پنهان او را برای داشتن زندگی بهتر یاری دهد. این جمله توجیهی نیست که بتوان آن را در ردیفِ « روتو کم کن تحفه ام که نیستی به خدا...» قرار داد . در نهایت عشق: عاشق خودش را مرده می انگارد، مرده، و مرده نیازی به توجیه ندارد.
این جدایی، نوعی خودکشی است: دوری از معشوق.
عاشق سعی در خردکردن و از بین بردن کلامی معشوق و زیر سوال بردن شخصیت اش ندارد. عاشق خودش را نادیده می گیرد، تا زندگی شکوهمند «او» را با دیگری که بر خودش ارجحیت دارد ببیند: من خودم _ احساس ام _ را می کشم برای اویی که به «دیگری من» بدل شده.
عاشق به دنبال به دست آوردن آزادی از حرفهای اطرافیان نیست: او خودزنی می کند، رگ اش را می گشاید نه برای تنفس، نه برای به دست آوردن غرور از دست رفته و نه برای به کف آوردن آرامش ابدی؛ او خودزنی می کند برای بهتر نفس کشیدن معشوق.*
عاشق دلزده نیست از مواجهه با معشوق، دیدار معشوق هنوز هم او را به وجد می آورد، او را شاد می کند مانند همان رابطه های اول آشنایی. رابطه ی بین آنها به فریب و آشفتگی تبدیل نشده. او با ذره ذره ی وجودش می خواهد «عشق بماند» و حتا نمی خواهد از «خوابِ سحر آمیز ِ بی اختیار» خلاص شود. او هنوز هم از « دالان خیره کننده ی عشق سخن خواهد گفت.»
اینگونه عاشق عشق اش را تباه شده نمی انگارد، او با عبارت « لیاقت تو بیش از من است.» خود را می کشد اما پژواک خاطره های اش را با معشوق نمی کشد: او آنها را بی اساس و سبک نمی شمارد، در خاطرات اش دست و پا می زند، با خاطرات اش زندگی می کند. او هر لحظه آن ها را زنده می کند: او آنها را می ستاید. عاشق با این جمله نیرویی به معشوق می بخشد و خودش را نادیده می گیرد. اما برای او هنوز هم فریبایی این قصه زنده است، او عشق اش و غرورش را به تاراج رفته نمی انگارد. برای عاشق هنوز هم آسمان آبی است، چون معشوق هست و این برای او کافی است.

* ورتر: شنیده ام که اسبی که از تبار نجیب و اصیل باشد، وقتی از گرما کلافه می شده، تقریباً به حال مرگ می افتد، به طور غریزی خود را گاز می گیرد و رگی را می گشاید و این گونه است که راه نفس اش باز می شود. من هم اغلب همین احساس را دارم. من هم باید یکی از رگ های ام را بگشایم و آزادی ابدی خود را به کف آورم.

پ.ن. گزین گویه ها از کتاب سخن عاشق رولان بارت، ترجمه ی پیام یزدانجو




نظرها:

همش درسته...راست راسته!


Posted by: شومینه on September 11, 2005 11:00 PM


ما که از این کتاب بارت خوشمان نیاند. حالا نمی دونم مشکل از ترجمه پیامه یا حال و هوای من ...


Posted by: reza on September 12, 2005 11:37 PM


تا نیمه خوانده ام سخن عاشق را. ولی از زبان بعضی قسمتها خوشم نیامد. حالا نمیدانم اشکال ترجمه ای بود یا .. ولی نقاط قوتش که زیاد است. مخصوصا تعبیرها و تفسیرهای خاصی که دیدگاه آدم را عوض می کند. ولی به نظرم آدم خوب است این کتاب را وقتی عاشق است بخواند !


Posted by: مهدیه on September 15, 2005 10:09 AM


katie holmes in bras bulma bra little giraffe robes bra busting cleavage contest no bra stephanie mcmahon in bra stephanie mcmahon in bra kirsten dunst bra bra busting cleavage bra busting cleavage kirsten dunst bra stephanie mcmahon in bra bra dressing room contest no bra girls no bra contest no bra bulma bra girls no bra look no bra look no bra


Posted by: bulma bra on December 30, 2005 09:42 PM


ارسال نظر:

نام :


پست الکترونیکی


وب سایت :


نظر:



Remember info?