...
امروز خودم را گم کردم در شلوغی ملال آور مردم، تا تمام راه های آخرین ِ با هم بودن مان را پیاده دوره کنم. و باز هم همان آهنگ ها و باز هم نجابت چشمانت و باز هم همان خاطرات زیبا. بعد رفتم همان امامزاده، تا نماز بخوانم به نیت شیرین بودن زندگی ات و به نیت خوش بختی ات، تا باز هم فکر کنم که جدایی از تو خودخواهی بود یا نه.
حالا مطمئنم این جدایی نه برای این بود که نتوانم حرف مردم را تحمل کنم، هنوز هم معتقدم لیاقت تو خیلی بیشتر از من است. دیگر می روم با چمدانی پر از شب. غم ات نباشد، برو.