می به قدح ریختی، فتنه برانگیختی... چه حالی دارد مستی. مستِ صدای تنبور می شوم و دستانی که با تنبور عشقبازی می کند. مطرب مهتابرو، آنچه شنیدی بگو / ما همگان مَحرم ایم، مَحرم ایم... با عصبانیت در خودم فریاد می زنم دروغ می گویی، دیگر مَحرمی نیست! ... در حرم جان ما بر چه رسیدی بگو... و این بار بلند بلند می خندم، سوزشی در دستم و سیب زرد که سرخ شده، مریم با خنده فریاد می زند: مشعل بیاورید! مشعل بیاورید!
ناز شستش... گرچه هیچی به صدای سنتور نمیرسه
Posted by: آزاده on September 4, 2005 11:00 AM
من مست و تو ديوانه/ما را كه برد خانه/صد بار تورا گفتم/كم خور دو سه پيمانه...
Posted by: يه مريم زميني ولي اهل پرواز on September 4, 2005 01:28 PM
Posted by: راوی قصه های عامه پسند on September 4, 2005 09:57 PM
Posted by: بهار on September 4, 2005 10:00 PM