گفتم:" معلم ام هستی" متواضعانه رد کردی و بعد گفتی:" قبول می کنم که شاگرد نوشته های ام باشی، اما من هم شاگرد رفتارت هستم." و تو هیچ ندانستی خراب ام کردی، خراب ام کردی با همین واژه ها.
می خواستم نگویم، نگویم تا پژواک روشنایی اش حقیقت روانی باشد بر زندگانی ام. اما نگاه ات مانع می شد، مانع می شد که قدردان نباشم. دیری ست پرتو نگاه ات مرا به بلوغ ندانسته ها می برد، سکوت ات به من درس می دهد، حتی از چشمان ات هم می آموزم. نمی خواهم اسطوره ات کنم، نمی گویم ایرادی نداری _ همانطور که خودم چندین و چند برابر انسانهای روی زمین پر از ایراد و اشکال هستم _ اما برای من بزرگی، سراسر پاکی هستی و بی دریغ خوبی. تجسم وصف ناپذیری از لطافتی، ای دیریافته!
از بابت نوشته هاتون بازم متشکرم. من موسسه هستم و فعلن موبایلم تا چند روز خرابه. ایمیلی و با تلفن موسسه در خدمتتون هستم.
Posted by: your friend on August 14, 2005 12:31 AM
من هم معلمی دارم که خیلی چیزها ازش آموختم...
Posted by: پیشگو on August 14, 2005 07:19 AM
تبریک بهار جانووومی بینم که تو هم وضعت دست کمی از من نداره عزیز دل!
Posted by: shaghayegh on August 14, 2005 08:46 AM
سلام بهار جان. انگار توی این مدت که من نبودم همه خانه تکانی کردند و ... اینجا زیبا شده و با نوشته های زیباترت به آدم آرامش می دهد مخصوصا اون سنگهای دست راست ... آموختن تجربه ای که هیچگاه کهنه نمی شود آنهم وقتی همراه عشق باشد .. شاد باشی بهار جان.
Posted by: مهدیه on August 14, 2005 10:35 AM
IF I can stop one heart from breaking
I shall not live in vain
If I can ease one life the aching
Or cool one pain
Or help one fainting robin
Unto his nest again
I shall not live in vain
(Emily Dickinson)
Posted by: یه مریم زمینی ولی اهل پرواز on August 15, 2005 08:42 AM
Posted by: A on August 15, 2005 11:57 AM
Posted by: A on August 15, 2005 11:57 AM