شمردن کار هر روز ام بود؛ هر روز می شمردم چند بار عاشقانه به چشمان معصوم اش نگریسته ام و خودم را نفرین کرده ام به خاطر تمام مهربانی هایِ نا مهربانی که در حق ام روا داشت و من قدر ندانستم.
حلالیت طلبیدن کار هر ماه ام بود؛ وقتی می گفتم از من راضی هستی و کمی مکث می کرد و با چشمان اشک آلود می گفت:" این چه حرفیه معلومه که راضی ام. " و من در اوج سرخوشی باز خودم را نفرین می کردم که چرا باعث اشک ریختن اش شده ام.
درست سه هفته است که نه به چشمان اش خیره شده ام و نه حتی کلمه ای با او صحبت کرده ام. نمی دانم این بی شرمی و این بی تفاوتی ام از چه سرچشمه می گیرد. اما خدایا هنوز هم بر سر حرف ام هستم. من این زندگی را بی او نمی خواهم. نمی خواهم!