از بس یور فرند خندیدند، به خودم شک کرده بودم تا اومدم حرف بزنم شکلات از دهنم افتاد بیرون.آآآآآآی آدم اینجور وقت ها ضایع میشه.
دوست بسیار گرامی و بزرگواری برای تمام گروهی که با هم کوه میریم، شعر گفتند. شعر خودم رو می نویسم که یادگاری بمونه:
بهاری دیده ام در کوه می رفت
به لیزی پوتین چه تیز می رفت
خدا رحمی کند تا عاج کفش اش
بگیرد در سرازیری جیرفت
اووووو، گفتیم حالا چی شده که ضایع شدی،اینبار می بخشمت
Posted by: اووو on July 15, 2005 01:53 PM
متشکرم که یاد ما کردید. خدا حفظتان کند و همیشه شاد باشید
Posted by: your friend! on July 15, 2005 11:17 PM
Posted by: your friend on July 18, 2005 09:43 PM