bahar.mohamadi@gmail.com


پيوندها
ERROR: http://rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=6d5d5c24151cb65d1eeeb60d22369f6e is currently inaccessible

بایگانی


جستجو
آگهی




حقوق

« یک نفر اینجا دارد می سپارد جان | Main | بازی های سوررئالیستی »

July 14, 2005 10:31 PM
س و ت

از بس یور فرند خندیدند، به خودم شک کرده بودم تا اومدم حرف بزنم شکلات از دهنم افتاد بیرون.آآآآآآی آدم اینجور وقت ها ضایع میشه.
دوست بسیار گرامی و بزرگواری برای تمام گروهی که با هم کوه میریم، شعر گفتند. شعر خودم رو می نویسم که یادگاری بمونه:
بهاری دیده ام در کوه می رفت
به لیزی پوتین چه تیز می رفت
خدا رحمی کند تا عاج کفش اش
بگیرد در سرازیری جیرفت




نظرها:

اووووو، گفتیم حالا چی شده که ضایع شدی،اینبار می بخشمت


Posted by: اووو on July 15, 2005 01:53 PM


متشکرم که یاد ما کردید. خدا حفظتان کند و همیشه شاد باشید


Posted by: your friend! on July 15, 2005 11:17 PM


Salaam va doaa!


Posted by: your friend on July 18, 2005 09:43 PM


ارسال نظر:(نظر شما پس از تأیید، منتشر می‌شود. با تشکر)

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?