آروم نشسته بود و مطمئن از اينکه امتحانش رو خوب می ده ، داشت ، برای خوندن امتحان بعدی برنامه ريزی می کرد. تاکسی ، قبل از اينکه به خيابون اصلی برسه، پيچيد توی يه فرعی. چون راهش دور می شد، پياده شد ، که چشمش افتاد به يه پيرمرد، کنار خيابون، با کت و شلوار، يه کلاه هم داشت، يه بقچه هم کنارش روی زمين، به حالت چمباتمه نشسته بود. يه لحظه فکر کرد ، پولش تموم شده. می خواست يه پولی بهش بده . ديد ، پيرمرد داره نگاش می کنه، مثل اينکه فهميده بود چه قصدی داره. پيرمرد دستشو گذاشت روی سرشو ، روشو برگردوند. از خودش بدش اومد ، آخه نمی دونين که، پيرمرد چه نگاه پاکی داشت ، چشماشم پر اشک بود ، اما گريه نمی کرد. سرشو انداخت پائين ، راهشو کشيد و رفت. خيلی دوست داشت بهش کمک می کرد ، با خودش گفت : حتماً بچه هاش بيرونش کردن ، يا مسيرشو گم کرده ، يا...
مکث کرد... برگشت... يه نگاهی به ساعت... اگه برمی گشت به موقع سر جلسه ی امتحان نمی رسيد. تمام مدت قيافه ی معصوم پيرمرد جلوی چشاش بود... تمام مدت.
امتحانشو خوب داد ، ولی اصلاً خوشحال نبود .می تونست... می تونست ، حتی يه کمک کوچيک بهش بکنه و نکرد . اين يه امتحان بود، امتحانی که هرگز خوب نداد.
salam
matne jalebi bood vali iek nokte dar ein mored matna begam ke moshkelate mamlekate maa kheili bishtar az ein harfa ast va man vaghty ein joor matna roo mikhoonam fekr mikonam nevisande sai mikone az nazare atefi roo khanande kar kone va ehsasie , fekr konam agar masael va moshkelat aghlani matrah beshe behtare
dastet dard nakone az ein matlab , khoob bood , mamnoon
bye
Posted by: behrouz on July 4, 2004 03:15 PM
واقعا زيبا...خيلي چيزا رو نميشه زياد توضيح داد، آدم بايد بگيره كه چيه...فقط بايد بگيره؛حتي بعضي جاها بي هيچ صحبتي... جايي واسه حرف نيست....آفرين
Posted by: شهاب on July 7, 2004 03:25 AM