چند وقت پيش داشتم کتابِ "بارونِ درخت نشينِ" ايتالو کالوينو رو می خوندم که ياد بچگی های خودم افتادم.
"داستانِ يه پسره ، که از سخت گيری ها و فشارهای خانواده خسته می شه ، از دستوراتِ اونها سر باز می زنه ، بالای درخت می ره و تا آخرِ عمر پايين نمياد. جمله ای از اون کتاب که بيشتر يادم مونده اينه: کارهای بر جسته ای که آدمی به پيروی از وسوسه ای درونی می کند بايد ناگفته بماند؛ همين که آن را به زبان بياوری و از آن لاف بزنی چيزی بيهوده و بی معنی جلوه می کند و پست و بی مقدار می شود."
آره ، داشتم می گفتم که:
بچه که بودم، هميشه ، دو روز آخر هفته رو به يه باغ می رفتيم.بين درختهاش يه درختِ توتِ بزرگ بود و به قولِ معروف عمر خودش رو کرده بود.از اونجايی که شاخه هاش نازک و ترد نبودن ، می تونستی بدون دغدغه روی شاخه هاش بری و نگران شکسته شدن شاخه و افتادن از اون نباشی.
اگر چه، اوايل، وسوسه ی بالا رفتن از درخت به خاطر توتهاش بود ، ولی کم کم به اين درخت عادت کردم. هر چند بارها و بارها با دست و پای زخمی دو روز آخر هفته رو سپری می کردم و به خونه بر می گشتم، اما بعد از چند وقت مهارت پيدا کرده بودم و هر دفعه شاخه های بيشتری رو فتح می کردم.
بالا رفتن از درخت و زمين و زمينيها رو از بالا نگاه کردن خيلی کيف داشت.يه دنيايی داشت واسه خودش که به دور از تمام بديها و نا مرديهای زمينی ها بود ، شايد هم به خاطر حس آزاديش دوست داشتنی بود ، يا اينکه دنيايی رو با تلاش به دست اُوُرده بودی و قدرش رو می دونستی.
دريغ ، در گذر مرموز ثانيه ها
روزها رفتند و من از شاخسارها جدا شدم.
سلام بهار جان / ای ولا خانومی خيلی زيبا نوشتی و چه ساده و قشنگ راستش ياده دوران بچگی خودم افتادم من هم همين دوران را با يک درخت توت بزرگ داشتم / تورا من چشم در راهم تا سلامی دوباره ...
Posted by: amena(وقتي دلم براي خودم تنگ ميشود ) on July 8, 2004 11:42 PM
Egyptianization!oversimplifying batted.revolted!positiveness loyalties perturbation,reflect, mature mature http://www.realty-refund.com/blackjack-table.html http://www.realty-refund.com/blackjack-table.html ... Thanks!!!
Posted by: lady on November 23, 2005 01:01 AM