حدود بيست روزی می شد که نديده بودمش. به هم قول داديم که بعد از امتحانات همديگر رو ببينم.تا حالا اينقدر ازش دور نبودم. بعد از امتحانات به ديدنش رفتم، با کلی شور و هيجان، اونم خوشحال بود .ديگه برگشت به همون جای هميشگی، گوشه ی اتاقم.اما هر بار با ديدنش، چهره ی اُستادم در ذهنم تداعی می شه، اولين اُستادم، اُستادی که از حضورش بيشتر برای يادگيری آهنگهای زندگی بهره بردم،اُستاد بختياری.
وقتی در می زنی، صدای پاهايی می شنوی که تمام جزر و مدّ زمين رو تجربه کرده.
هميشه اين موقع، صداشونو که می شنيدم خوشحال می شدم و خدا رو شکر می کردم.نمی دونم چرا منتظر يه اتفاق ناگوار بودم؛ غافل از اينکه* مرگ فقط به آدم سالخورده نزديک نيست، به طفل تازه تولد يافته نيز به همان اندازه نزديک است.*
وارد کلاس که می شی ، اولين چيزی که توجهت رو جلب می کنه يه تابلويِ بزرگِ که روش نوشته: آنجا که سخن از کلام باز می ماند، موسيقی آغاز می گردد.
سالهاست که مسير بين خانه و کلاس رو پيموده و به تمامِ فوت و فن زمين پی برده ، اما هميشه همون دستورالعمل عقلی ـ که دفع خطر احتمالی عقلاً واجب است ـ رو به کار می گيره و يکی از پاهاشو به طرف جلو می کشه که به شيئی برخورد نکنه.وقتی صدای شاگردش رو می شنوه، سريع می شناسه و اسم و فاميلش رو می گه، حتی آمار غيبتهای شاگردهاش رو داره. کلاسهاش ( به قول خودشون) بگير و ببند نداره، اسم و فاميل و شماره ی تماس رو می پرسه و همه رو ، روی يه نوار ضبط می کنه.شايد همين سادگی کلاسهاش باعث می شه که آدم احساس راحتی بکنه و اشتياق بيشتری برای يادگيری داشته باشه. بر خلافِ بيشتر کلاسهای موسيقيِ ديگه، وقت زيادی برای شاگردهاش صرف می کنه.سازهای زيادی رو درس ميده؛ سه تار، تار، سنتور، دف، تنبک ، ويولن، گيتار و ارگ.حالا حساب کنين که هر ساز، چند کتابِ آموزشی داره و هر کتابی چند درس، همه رو در حافظه داره. با مهارت و به نرمی ساز می نوازه. شصت و پنج سالشِ، اگر چه تمامِ موهاش به رنگِ صدفی در اومده، اما چهره اش جوانتر از سنش نشون می ده.
چيز زيادی از گذشتشون نمی دونم، به جز چند خاطره ای که خودشون در خلالِ کلاسها واسم تعريف کردن؛ که در چهار، پنج سالگی قطره ی اشتباهی در چشاش می ريزن و نا بينا می شه، ولی اين جلوی بروزِ استعدادهاش رو نمی گيره و تلاش می کنه و سختی می کشه.دبير بوده، در هنرستان موسيقی تدريس می کرده. بعد از بازنشستگی هم روزهاش رو با همين کلاسها سپری می کنه. بچه هاش هم کم و بيش به موسيقی گرايش دارن.
می دونم، حق بزرگی بر گردن من دارن. حتماً در اولين فرصت به ديدنشون می رم.
*جبران خليل جبران*
سلام..مبارک باشه وبلاگ :)....راستی اگنس به چه معنيه؟
Posted by: فاطمه on July 10, 2004 12:59 AM