...
خودمُ به خواب می زنم
تا که به خواب ببينمش!
او را، کسی را که دوستم میداشت.
در نبودش حسِ سمجی از من میپرسد: کو! کجاست؟!
نه اين که عزيز نبود، که هست.
نه اين که رفيق بود، که نيست!
برای آن نشانهی بين راه که با هم آمديم
آن روزهای جوانی که با او به سر شد.
با او خاطرات اين دل زخمی گره خورده است.
مجتبی معظمی.