bahar.mohamadi [at] gmail [dot] com


بایگانی


جستجو
آگهی

NOTHING


حقوق

« همين نزديکی ها... | Main | ناگفته ها... »

July 23, 2004 03:47 AM
و خدايی که در اين نزديکی ست...

يه مدتی از اينکه راهنمای خوبی نداره، از اينکه سؤالاتی براش پيش مياد و هيچ کی پيدا نمی شه که جواب درست و حسابی بهش بده، ناراحت بود.اما چند وقتی وجود کسی رو تو زندگيش حس می کنه که در همه حال راهنمائيش می کنه، البته نه مستقيم. ولی خيلی ساده س، فقط کافيه يه کم زرنگ باشه و زود بگيره.درسهای زندگی رو يادش می ده، پاک بودن و پاک زيستن رو، به هر نحوی ، حتی از زبان کودکان.بعضی وقت ها بی اختيار، به جاهايی کشيده می شه که می تونه جوابِ سؤالاتش رو بگيره.حالا می دونه ديگه تنها نيست، چشمانِ کسی مراقبشِ.هر قدر به خدا ايمان داشته باشی، همان قدر وجودش رو حس می کنی.خدا در همه جا هست، فقط کافيه زرنگ باشی و زود بگيری.


*من گاهی از شدتِ وضوح خداوند در کودکان ، پر از هراس می شوم و دلم شروع می کند به تپيدن.دلم آنقدر بلند بلند می تپد که بهت زده می دوم تا از لايِ انگشتان کودکان خداوند را بر گيرم./روی ماه خداوند را ببوس/مصطفی مستور.*




نظرها:

من برای روانی تبلبغ ميکنم.


Posted by: FLuenCy on July 23, 2004 03:47 AM


سلام بهار خانوم وبلاگ خیلی قشنگ و پر محتوایی داری بهت تبریک میگم امیدوارم همیشه موفق باشی اگه کمکی از دستم بر میاد من در خدمتم.


Posted by: سهیل on July 24, 2004 01:52 AM


سلام خانوم بهار وبلاگ قشنگی داری امیدوارم همیشه موفق باشی یه سریم به من بزن.
من با نظر یکی از دوستان لینک وبلاگتون تو وبلاگم گذاشتم شما یادتون نره.


Posted by: آزادی خواه on July 26, 2004 04:21 AM


از خدا زياد می‌گوئيم و می‌شنويم. مخصوصا از وقتی خواندن کتاب مصطفی مستور تقريبا باب شده است(و هديه دادنش را خودم باب کردم :) ) اما يکی از دوستان تازه‌ام برايم از جايگزين خداوند گفت و من را سخت به فکر فرو برد. فکر که نه گردابی که هر چه دست و پا می‌زنم خودم را ناتوان‌تر می‌بينم. گاهی چنان اميدوار و شاد که خدا را روی شانه‌هايم حس می‌کنم و گاهی چنان سرخورده و مغموم که حس می‌کنم نور از چشمهايم گرفته شده


Posted by: آزاده on July 27, 2004 09:01 AM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?