bahar@bahar-m.com
 


پيوندها

 

بایگانی

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by Movable Type 2.63

 

  RSS 2.0 Feed RSS 1.0 Feed

 

« در سايه‌ی اکثريت های خاموش | Main | ناگفته ها... »

August 27, 2004 02:34 AM
تلنگر

یه وقتایی با صحنه هایی در زندگیت روبرو می شوی که هر چند از نظر دیگران کوچک و ناچیز است ولی دگرگونت می کند. وقتی با اعتماد به نفس به جلو می روی و به خودت غره می شوی، با یک تلنگر ساده و ناگهانی به خودت می آیی و می فهمی که چه دنیای ناچیز و پوچی برای درونت ساخته بودی. یه تلنگر، فقط با چشمان معصوم و پاک یک کودک.


می گه:" یه شعر برام بخوون." فکر می کنی و با یادآوری یه شعر دوران کودکی می خواهی نطقت را شروع کنی. ناگهان می فهمی که تمام شعرهایی که در مغزت ذخیره شده یا" بابا" داره یا" مامان" و آن وقت است که  به تمام آموخته هایت شک می کنی، متوقف می شوی، آب می شوی، فقط با چشمان معصوم و پاک یک کودکِ يتيم.


 




نظرها:

نگاه ها همیشه می توانند تلنگر باشند اگر در زلالی یک نگاه غرق شویم /نوشته هایت مرا به کوچه باغ های زلالی نگاه ها برد


Posted by: شقایق on August 27, 2004 09:24 PM


احساسی به نام صفر مطلق


Posted by: شهاب on August 30, 2004 02:05 PM


ارسال نظر:

نام :


پست الکترونیکی


وب سایت :


نظر:



Remember info?