یه وقتایی با صحنه هایی در زندگیت روبرو می شوی که هر چند از نظر دیگران کوچک و ناچیز است ولی دگرگونت می کند. وقتی با اعتماد به نفس به جلو می روی و به خودت غره می شوی، با یک تلنگر ساده و ناگهانی به خودت می آیی و می فهمی که چه دنیای ناچیز و پوچی برای درونت ساخته بودی. یه تلنگر، فقط با چشمان معصوم و پاک یک کودک.
می گه:" یه شعر برام بخوون." فکر می کنی و با یادآوری یه شعر دوران کودکی می خواهی نطقت را شروع کنی. ناگهان می فهمی که تمام شعرهایی که در مغزت ذخیره شده یا" بابا" داره یا" مامان" و آن وقت است که به تمام آموخته هایت شک می کنی، متوقف می شوی، آب می شوی، فقط با چشمان معصوم و پاک یک کودکِ يتيم.
نگاه ها همیشه می توانند تلنگر باشند اگر در زلالی یک نگاه غرق شویم /نوشته هایت مرا به کوچه باغ های زلالی نگاه ها برد
Posted by: شقایق on August 27, 2004 09:24 PM
Posted by: شهاب on August 30, 2004 02:05 PM