شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« در عمق آئينه ها | Main | کسی می داند؟ »

September 15, 2004 02:25 AM
در خيابان های بی قواره ی شهر...

                                                        برای او که می شناسم و نمی شناسمش.


وقتی در خيابان های بی قواره ی شهر


در کنار خفتگانی بيدار،


غريقِ دقايقِ سنگين،کش دار و پوچ می شوی.


نگاه زلالی،


با شاخه گلهای محبتش؛


به زنده گی دوباره،وامی داردت.




نظرها:

توی دنيايی که چشم ها مست ظواهر گشته اند، شايد بتوان تنها از چشم يک کودک زلالی نگاه را دريافت.


Posted by: شهاب on September 16, 2004 12:03 AM


آن‌که می‌شناسيم و نمی‌شناسيمش... انگار يک جور حس مخفی مشترک است. می‌دانی اگنس جان!‌يادم آوردی که نگاهکی و نگاههايی نياز دارم و نگاههايی دارم که از کنارشان به راحتی می‌گذرم.


Posted by: آزاده on September 19, 2004 01:01 PM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?