در خيابان های بی قواره ی شهر...
برای او که می شناسم و نمی شناسمش.
وقتی در خيابان های بی قواره ی شهر
در کنار خفتگانی بيدار،
غريقِ دقايقِ سنگين،کش دار و پوچ می شوی.
نگاه زلالی،
با شاخه گلهای محبتش؛
به زنده گی دوباره،وامی داردت.
توی دنيايی که چشم ها مست ظواهر گشته اند، شايد بتوان تنها از چشم يک کودک زلالی نگاه را دريافت.
Posted by: شهاب on September 16, 2004 12:03 AM
آنکه میشناسيم و نمیشناسيمش... انگار يک جور حس مخفی مشترک است. میدانی اگنس جان!يادم آوردی که نگاهکی و نگاههايی نياز دارم و نگاههايی دارم که از کنارشان به راحتی میگذرم.
Posted by: آزاده on September 19, 2004 01:01 PM