به ياد عاطفه،که در کمال ناباوری،بار سفرش را بست و رفت.
با چشمانش ملتمسانه می نگرد،
نمی فهمند.
حسی راه گلویش را می بندد،
سکوتش را پذیرش می انگارند
و در لباس پر چین اسارت،
با هلهله و شادی به تهی گاه تبعیدش می کنند.
در کنار انبوه هیالوها
خودش را می فریبد
بند از بندش جدا می شود
ثابت و بی تحرک می ماند.
و باز با هلهله تبعید می شود.
باری،
تبعید، تمام داستان زندگیش را بلعیده بود.
Posted by: mehdi on September 26, 2004 09:46 PM
Posted by: ارزو نیکی on April 14, 2008 05:42 PM