شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« جامه ی زرهی آمازون را از تن بر کنيم. | Main | چه حسِ بدیِ وقتی نسبت »

October 2, 2004 01:34 AM
هر دم با تو

آرزويی برای يگانگی،


وگره می زنم رشته ی قلبم را به ضريحت؛


همين ام بس،


ديگر شوقی به برآوردن حاجتی نيست.




نظرها:

می گم این چند سال من نبودم تغییر کردی،موفق باشی!


Posted by: مهدی on October 2, 2004 09:59 AM


در خلوتي خاموش وقتي كه چيزي جز صداي نفس هايت با تو همراهي نمي كند، وقتي كه اميد به حقيقتي تلخ منتهي ست، مي توان شاد بود با گره زدن رشته دل به معبود، بي هيچ تقاضايي....بي هيچ تمنايي. بي شك او ناگفته ها را مي داند و همين کافيست.


Posted by: شهاب on October 2, 2004 02:10 PM


ديگر شوقی نيست ... نه ،‌ دلی هم نيست ديگر . هيچ هيچ .
راستی ،‌ برای سارا نوشته بودی که ارتباطات می‌خوانی . می‌دانستم . اين را به سارا هم گفته بودم . از لينک‌های انجمن روابط عمومی و ... فهميدم . راستی ، من هم روزنامه‌نگاری می‌خوانم . در ضمن ، من خواهر ابوالفضل هستم . با تو هم از همان راه و هم از کامنت‌هايت برای پويان آشنا شدم .


Posted by: fatemeh on October 2, 2004 09:01 PM


سلام دوست خوبم از اينکه با هم رشته ای هستيم خيلی خوشحالم.قدم رنجه کردی/ممنون/هنگام دعا هيچ کس را فراموش نمی کنم /باور کن/و من هم گره می زنم رشته ی قلبم را به ضريحش./راستی فاطمه بهترین دوست شب تارمنه /امیدارم دوستی من و تو هم پایدار باشه / موفق باشی.


Posted by: سارا on October 3, 2004 01:25 AM


وقتی پيشش می‌رم می‌بينم هيچ چيزی برای خواستن ندارم؛بزرگی‌ش چنان مبتلا می‌کنه من رو که هر چه هم برای ديگران می‌خوام حقير می‌شه. فقط می‌مونه يک خواسته که هنوز جرات دارم بخوام؛از او بايد خودش رو خواست و بس


Posted by: آزاده on October 3, 2004 10:37 AM


AUTHOR: سهیل
EMAIL: soheil_b_gh159@hotmail.com
IP: 0.0.0.0
URL: http://www.


Posted by: سهیل on July 6, 2005 08:28 AM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?