در می گذری...
هر بار که در عزلت دل
يادواره اش را دوره می کنم،
به تمامی،تمام می شوم
تکيده تر از آنم که به والا تباری اش دست يازم.
با شکوه تر از من را سزاست.
جديدا،گذشت ها و همين ام بس هايت زياد شده!تو را چه شده؟مگر تو همان دختر سر سختی نبودی که هر چه می خواستی با سر سختی و تلاش به دست می آوردی؟چرا خودت را باختی؟!!!
Posted by: مهدی on October 15, 2004 12:30 PM
خودکوچک بينی (تفريط) و خودبزرگ بينی(افراط) ! دردیست هر دو. يعنی حتا در دل هم نمیتوان به او دست يازيد؟
Posted by: آزاده on October 15, 2004 12:32 PM
در من نگری ، همه تنم دل گردد ... در تو نگرم ، همه دلم ديده شود ... يادم نمیآد که اين شعر برای کيه ...
Posted by: fatemeh on October 15, 2004 12:46 PM
سلام بهار جان،چقدر غصه بخوريم بسته ديگه...پيروز باشی.
Posted by: سارا on October 17, 2004 09:32 AM
ولی سارا جان،من ناراحت نیستم:)
Posted by: بهار on October 17, 2004 02:51 PM