شب زخم دار فرا می رسد،
ستارگان نیز از شب خسته اند.
افسار سهم من پاره می شود،
می خواهند خاستگاه ناچیزم را تسخیر کنند،
مصیبتی مطلق؛
و باز هم رسم کذایی
نَفَس کُشی.
Posted by: مهدی on October 17, 2004 07:42 PM
نفسکشی ، چرا آخر ؟! چرا اين روزها بدتر از من اينقدر غمگين مینويسی ...؟!
Posted by: فاطمه on October 17, 2004 10:46 PM
سلام زندگی مصيبتی مطلق است.بهار جان اشتباه تايپی بود.سرم خيلی شلوغه،نمی فهميدم فقط چشم بسته تایپ می کرم.دم افطار بود و هزار بدبختی.البته درستش کردم چون واقعآ...بايد ببخشيد چون برای...ببين مجبور شدم ناراحت نشی عزيزم...به خدا خسته ام...///
Posted by: سارا on October 17, 2004 11:47 PM
به گمانم در چنين شبهايی بس ناجوانمرد! ماه خستهتر باشد از ستارگان و اما راجع به نفسکشی: نفسی اگر باشد تا کشته شود
Posted by: آزاده on October 18, 2004 01:48 PM
متاسفم! البته برای خودم! که با خوندن مطالبم ياد شکيرا و .... می افتيد .. ياد جنيفرلوپز؟ ريکی مارتين؟ .... نمی افتيد؟ نه جدا!! نمی خواستم جواب بدم چون خيلی عصبانی شدم .. ولی حالا می فهمم نه! من معنی شعر شهری رو نمی دونم ! شايدم می دونم .. گرچه مهم نيست.. به دل نگير .. بی خيال!
Posted by: مهديه on October 18, 2004 03:36 PM
سلام چه شعر قشنگی انتخاب کردی . اگر فونتتو يکم بزرگتر کنی فکر کنم بهتر باشه ، البته دخالت نکرده باشم که انگار کردم دوست خوب. به روزم .التماس دعا
Posted by: s h a h z a d on October 18, 2004 04:28 PM