ایستاده،همچون بتی زیورآلود
تا چشمان هرزه
و گاهی پرسش گر را بخرد،
در ازای هویتش!
و در این میان سهم من،
یأسی عمیق از زن بودن،
در هجوم همهمه ها ذوب شدن،
و گریختن در بهت خیابان.
سر چهار راه يا زير پل! يک جفت چشم سياه و هزار جفت چشم سفيد... گريختن تنها راه نيست. ياس؟ شايد هم شرم ولی نه من بازهم اميد! وارم!
Posted by: mahdieh on October 25, 2004 07:14 PM
Posted by: مهدی on October 26, 2004 08:06 AM
وای ، چند روز اصلا پيدام نبود . حالا که اومدم ، شوکه شدم . قالب جديد مبارکه عزيزم ... خوب شده .
Posted by: فاطمه on October 26, 2004 08:39 PM
سلام.چقدر قشنگ شده خيلی خيلی زيباست.رنگ آبی،آسمون.کلاس بالا...ببخشيد بايد برم تا بعد...
Posted by: سارا on October 27, 2004 12:01 AM
قديسهایِ ناخواسته فاحشه، فاحشههایِ ناخواسته قديس میشوند. روزگارِ عجيبیست، نه؟
Posted by: مجتبا on October 27, 2004 06:06 PM