روزهايی که می گذرد...
گفت:احوالت چطور است؟
گفتمش عالی است.
مثل حال گل!
حال گل در چنگ چنگيز مغول!
(قيصر امين پور)
امروز دوبار با دکتر حرف زده ام: دکتر جان! خيلی عادت کرده ای که ضد حال بزنی . خوب نيست. گل، گل است. اما اگر بدست چنگيز مغول افتاد باز هم گل است؟ ... يادت هست آن سال با ابو علی سينا نشستيم و هزار بار راضی ات کردیم که وجود موجود بسته به حال اوست. اگر از حالش تخليه شود موجود بی وجود ميشود. اما تو انگار باورت نيست! هميشه همينطور بوده ای... آن بار که بحث دير شدن بود يادت است؟ < گاهی چقدر زود دير ميشود؟> ... اين برای بار چندهزار و چندم.
Posted by: شاهد on November 7, 2004 03:08 PM
بهار جان!مگر چنگيز دل نداره؟ يک وقتم ديدی اجر و قرب اون گلی که در چنگ چنگيز تاب میآورد هزار برابر گلهای عافيت طلب گلستان باشد گل من :)
Posted by: آبجی کوچیکه on November 7, 2004 10:07 PM
حال گل،خوب است!ولی حال من و ما.../نمی دونم.
Posted by: سارا on November 8, 2004 08:21 PM
وای ، چه حس عجيب و جالبی . آخر من هم میخواستم چند روز پيش همين شعر قيصر عزيز رو بذارم توی وبلاگم . اما بعد يکهو پشيمون شدم و ... يادته که شعر دلالت رو گذاشتهبودم ؟ دلالت جايگزين اين شعر شد . راستی ، خوش میگذره دختر خوب ...؟!
Posted by: فاطمه on November 8, 2004 08:37 PM