bahar@bahar-m.com
 


پيوندها

 

بایگانی

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by Movable Type 2.63

 

  RSS 2.0 Feed RSS 1.0 Feed

 

« تبلیغ و مرگ کالا! | Main | امروز تازه فهميدم وقتی آدم »

December 8, 2004 01:18 AM
آی آزادی...

1)


قصدم حمایت از کسی نیست.اما کمی فکر کنید که در این تاریخ بیست و چند ساله کدام رئیس جمهور یا کدام یک از سران درجه یک مملکت در سخنرانیشان اجازه ی نفس کشیدن به مستمعینشان می دهند؛چه رسد به شنیدن حرفهای رکیک!


 


2)


دلتان خوش باشد به نامزدهایی که تنها نامشان حکایتی بس عظیم دارد.دیگر رنگ این دموکراسی هر چند کم را باید به خواب ببینی!


 


3)


حرف زدن جرم است!


حتی اگر برای حرف زدنت مجوز داشته باشی؛


پس خفه شو،دانشجو!


 




نظرها:

آره .. ولی من زر زدن رو ترجيح ميدم به خفه شدن!


Posted by: mahdieh on December 8, 2004 05:37 PM


بهار جان تا به حال کسی فرصت حرف زدن به مستمعين نداده و بعد از اين هم نمی دهد جز...فراموش کرده اند،فراموش کرده ايم.اميدوارم منظورم رو رسونده باشم.


Posted by: سارا on December 8, 2004 11:30 PM


از يه جهت درسته ولی وقتی فقط بشنوند و اعتنا نکنند ارزشی نداره. ما قبل از اين هم رنگ دموکراسی را نديديم ولی بعد از اين رنگ چيز های بيشتری را نخواهيم ديد


Posted by: sanam on December 9, 2004 11:55 AM


مسئله حمايت و اين چيزها به کنار . ولی اين بنده خدا صبر عجيبی دارد . وای از اين مردم که نه تحمل دارند و نه چيز ديگری . فقط فرياد بزنند که اين بود شعارهايت ...؟! اه ، دلم می‌گيرد . روزگار غريبی است وقتی اينجا هم نمی‌شود حرف زد !


Posted by: فاطمه on December 9, 2004 09:45 PM


راستی ، من هم موقع کنفرانس‌هايم به بچه‌ها تذکر ميدم ( همون بحث کنفرانس و ... ) ولی باور کن اين يک مورد عجيب را نمی‌تونستم چيزی بگم : « آقای نه چندان محترم ... دستت را از دماغت بيرون بياور ... » !!


Posted by: فاطمه on December 9, 2004 09:48 PM


حکايت غم‌انگيزيه به پايان رسيدن عمر اصلاحات. هر چی نداشت برای من يکی اين ارمغان رو داشت که فهميدم می‌تونم توی جامعه سرم رو بلند کنم و بگم که من هم هستم! حرف دلت را گرفتم بهار! و دلم برای هشت سال گذشته که من و جامعه را به هم شناساند و لال نبودن را و سربلند راه رفتن را به من آموخت تنگ خواهد شد. دلم برای روزی که به او رای داديم تنگ می‌شود و برای حرف‌های قشنگش که هر چه نداشت نيروی اعتماد به نفس را در ما تقويت می‌کرد. جايی خواندم : اين‌ها که کلمات رکيک می‌گفتند هشت سال پيش کجا بودند؟ آيا اصلا به سن رای دادن رسيده بودند؟ خدا روزهای بعد از او را به خير کند


Posted by: آزاده on December 11, 2004 11:05 AM


تقديم به آقای خاتمی: « دلم کسی رو نمی خواد ... فقط به خاطر تو! غرور من رفته به باد ... فقط به خاطر تو ...»


Posted by: شاهد on December 11, 2004 05:22 PM


شرمنده‌م بهار جان! مطلب آخرم کاملا دخترونه‌ست. نگاهکی بهش بنداز.


Posted by: آزاده on December 14, 2004 12:00 AM


ارسال نظر:

نام :


پست الکترونیکی


وب سایت :


نظر:



Remember info?