bahar@bahar-m.com
 


پيوندها

 

بایگانی

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by Movable Type 2.63

 

  RSS 2.0 Feed RSS 1.0 Feed

 

« امروز تازه فهميدم وقتی آدم | Main | شرطی شدن »

December 14, 2004 01:52 AM
عدالت؟!

از چند روز پيش وقتی توی روزنامه خوندم که نوزاد سی و پنج روزه قربانی کودک آزاری والدينش شده اعصابم خرده...آخه خدايا اون نوزاد رو آفريدی که فقط آزار ببينه و بميره؟اين چه زندگی ايه!




نظرها:

با اين همه تاريکی و درد / شب ميشه دنيای خورشيد / با خودم ميگم که ايکاش / چشمونم تو رو نمی ديد ...


Posted by: شاهد on December 14, 2004 03:11 PM


بهار جان : خداوند کسی رو برای آزار ديدن و رنج کشيدن و کشته شدن نمی‌آفرينه. اين نکته‌ای که بهش اشاره کردی ريشه در اون مساله‌ی ظريف سرنوشت مقدر شده و سرنوشتی که به دست انسان تغيير می‌کنه داره. اين مائيم که به خودمان ظلم می‌کنيم و اين ما مي‌تونه خود من باشه که با سهل‌انگاری از استعدادم بهره نمی‌برم يا ديگرانی که با سقاوت به حدود قانونی و مقدر من تجاوز می‌کنند و من رو در محروميت نگه می‌دارند. گرچه من هنوز خودم در مساله‌ی عدالت دست و پا می‌زنم اما اون‌چه مسلمه در اين مورد خاص( که خودم هم عکس نوزاد و سوختگی ناشی از آتش سيگار در کف پا و کبودی دل‌ريش کننده‌ی جمجمه‌ش رو ديدم و اشتهام کور شد) بر من مسلمه که پدر ظالم و مادر احمق اون بچه رو بايد به همون بلا گرفتار آورد چرا که ظلم رو اونا روا داشتند و نه خداوند و مطمئن باش چشم‌های خداوند اون بالا گريه می‌کرد وقتی نوزاد ـ در واقع جنين!- به اون حالت در کما بود :(


Posted by: آزاده on December 14, 2004 07:37 PM


راستی:از دقت نظر و پيشنهاد به‌جای تو ممنونم اون کلمه رو درستش کردم. تو هميشه به من لطف داری :)


Posted by: آزاده on December 14, 2004 07:38 PM


يه چيزی بگم .منو آزاده به اينجا کشوند. همينی که پائينه.نوشته هاتون با یه دردی همراهه. این چندتایی که خوندم برام جالب بود که ادبیات شما همون ادبيات شريعتی است. ادبيات اعتراض........


Posted by: aadonis on December 15, 2004 05:46 PM


بايد می گفتم. بار حرفام رو منفی تلقی نکنين


Posted by: aadonis on December 15, 2004 05:49 PM


خسته‌ام از اين زندگی لعنتی کوفتی . اين بچه آخه چه گناهی داشت؟! بايد گفت بر پدر و مادر بي‌شرفش لعنت . ببخش بهار جان . من هم کلافه شدم يکی دو روز پيش با خواندنش ...ببخش .


Posted by: فاطمه on December 15, 2004 08:30 PM


حرفی ندارم
شرمم مياد


Posted by: mad on December 18, 2004 12:48 AM


ارسال نظر:

نام :


پست الکترونیکی


وب سایت :


نظر:



Remember info?