دیگر با دیدن این، حرفی برای گفتن میماند؟
خوب نگاه کنید. پشت صحنه ای در کار نیست. دیگر همه چیز رو شده است.
تا کی ذاتت را پنهان میکنی؟ ای دوزخ رنگارنگ!
شعلای جهنم پایش به شهرمان رسیده . چندش آور بود بهار/ شاید اگر هم زنده می ماند میشد مثل نوزاد 35 روزه ای که شکنجه پدرش او را روانه بهشت کرد
Posted by: آزاده on January 6, 2005 09:42 AM
ديوونهام کردی بهار . ديوونه شدم . وای خدايا ... مردهشور اين دنيای دون رو ببرند .
Posted by: فاطمه on January 6, 2005 11:08 AM
فقط می تونم بگم،شرم آوره،تاسف برای بشريت.
Posted by: سارا on January 6, 2005 09:48 PM
مدتها بود موهای تنم بيحرکت مانده بودند .. نميدانم چرا احساس کردم آدم بزرگی است که .. احساس بدی بود خيلی بد .. لخت شدن توی جوب بی هويتی .. نگاه شرمگين از روی عابران ... تا کی می خوايم خودمونو گول بزنيم .. نمی دونم.
Posted by: مهدیه on January 7, 2005 03:18 AM