bahar@bahar-m.com
 


پيوندها

 

بایگانی

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by Movable Type 2.63

 

  RSS 2.0 Feed RSS 1.0 Feed

 

« جمله سازی و دنیای ناشناخته ی بچه ها | Main | هوايی مست ترديد »

February 1, 2005 11:55 PM
دل بينا

بالاخره،بعد از یک هفته،کمی از اسارت بیرون آمدم.فقط چند ساعت آن هم با کمک مادرم توانستم دوستانم را ببینم.بازیگری هم به شدت برایم سخت بود،هنوز هم مغزم تیک دارد.همه ی کتابهایی که برای این دو هفته خریده بودم مانده،هر چه خواندم دیگر یادم نیست.


این آهنگ بدجوری من رو یاد استادم _ آقای بختیاری _ انداخت.دلم رو زدم به دریا به دیدنشون رفتم.بعد از سلام اسمم را که گفتم،گفتن:هان،محمدی!سر نمی زنی،بی معرفت شدی. گفتم:شما درست می گین من خیلی بی معرفتم،اما سازم هم مدتهاست با من راه نمیآد اونم بی معرفت شده.گفتن:اون بی معرفت نشده،دیگه دلت،دل نیست!




نظرها:

ای ول! سنتی ديگه؟ سه تار؟ تار؟ چی ميزنی ؟ برو ادامه بده بچه جون اين از همه مهمتره.


Posted by: مهدیه on February 2, 2005 08:28 AM


استاد من هم از دستم ديوونه شده . اون روز می‌گفت چرا اين‌جوری می‌کنی ؟ گفتم ديگه حسش نيست ، نه حالی مونده ، نه هوايی ... نگاهم کرد و بعد ... هيچ . اين روزها هيچی بهم نمی‌گه تا دلم سر جايش برگرده .


Posted by: فاطمه on February 2, 2005 10:19 AM


هِی... جَوونی... گفتی استاد و کباب کردی دل ما رو! :(


Posted by: ابوالفضل on February 3, 2005 01:19 AM


سلام خوبی ؟؟؟ حرفی برای گفتن ندارم . کامنت گذاشتن نشانه‌‌ی شخصيت ماست . تا بعدا ...


Posted by: وحيد on February 3, 2005 03:48 PM


ياد استاد به خير/ او که آموخت به ما/ نقش دل نقش نفس/ نقش يک سرو در آزادی انسان ز قفس- حرف استادت آدم رو به خودش مياره بهار آدم رو با خودش روبرو می‌کنه


Posted by: آزاده on February 6, 2005 12:28 AM


ارسال نظر:

نام :


پست الکترونیکی


وب سایت :


نظر:



Remember info?