تمام احساسم را از دست داده ام.دیدن افرادی که دوستشان داشتم کاملاً برایم عادی شده،حسی که زمانی ازش متنفر بودم.فقط از روی رفع مسئولیت گاهی به حرفهای دوستانم لبخند می زنم و خیلی از حرفهایی که برایشان میگویم برایم مفهومی ندارند.مثل مجسمه شده ام،دیگر شوری نیست که دیوانه وار بر قفس تنم بکوبد.همه چیز برایم کلیشه شده،همه چیز...راه رفتن زیر بارش برف و گوله برفهایی که به سمتم پرتاب میشد هم،هیچ تأثیری در برانگیختن احساساتم نداشت، پیشتر ها برف دنیایی داشت برایم.گم شده ام؛ نابترین لحظات زندگیم بیهوده تمام می شوند و من مانده ام با شانه هایی که از تنهایی در خود می لرزند.شدیداً به هوای تازه نیاز دارم اما دریغ...
شانه ها شهبالی که نه پرواز را سزد
و نه آرزوی پرواز را
و امید دیگر نه صدرنشین صحن وصال
که مترسک دستخوش ِ کلاغان،
ناخواسته تمام شدن
تقدیری است باید
بابا تو که اینقدر چشم و ابرو میای(اینو... بهم گفته) واسه همه! قد و بی احساس، گناه داره بنده ی خدا !!!
Posted by: مهدی on February 8, 2005 05:21 PM
آن روز که نوشتم نه حالی هست و نه هوايی ، گفتم هيچ چيز را حس نمیکنم ، گفتم زدهام به بیخيالی ، برايم نوشتی که نمیدانی اين چه دردی است که دامن من و تو و نسلمان را گرفته . نوشتی شايد تحقيق کنی در اين مورد . يادت هست ؟! ديدي گفتم ...؟! نمیدانم ، اما بهار من دلم برای زندگی بهانه میخواهد . « من برای زنده بودن آرزوی تازه میخواهم ... خالیام از عشق و ... » ولش کن . لابد خودت حفظیش .
Posted by: فاطمه on February 8, 2005 06:12 PM
ديگر به جايی رسيدهام که انسان را تحمل میکنم
Posted by: reza on February 8, 2005 07:16 PM
خاموشی و خاموشی و خاموشی... و ديگر هيچ...
Posted by: ابوالفضل on February 8, 2005 09:36 PM
سیاه چشمون چرا/تو نگات دیگه،اون همه وفا نیست/سیاه چشمون بگو/نکنه دلت،دیگه پیش ما نیست؟!...حالیتم نیست!!!
Posted by: ... on February 9, 2005 10:00 PM
:اين عبارتهايی که داخل گيومه آمده از خودتان است!!!زنان را آفريديم....؟
- نه از خداوند متعال است
Posted by: reza on February 10, 2005 05:01 PM