شاید خنده دار باشد، اما چند روز پیش که آزاده عکس کودکیم را خواست و باز به عکسم نگاه کردم، دلم برای خودم سوخت! نمی خواهم اینگونه کنار پلکان دنیا به خواب بروم.
از آرزوهای محال حرف نمی زنم، حتی نمی خواهم تمام نفسهای روز را تجربه کنم، فقط و فقط سهم خودم را می خواهم، همین! بهانه هم برای زندگی زیاد دارم؛ نمی خواهم بی تفاوت از کنار نگاههای ترک خورده بگذرم، می خواهم تا آنجا که توانم می رسد این نگاهها را سیراب کنم.به هر حال تصمیمم را گرفتم، برای مبارزه، برای به دست آوردن آنچه که روزی برایش تلاش می کردم!
سلام دوست خوبم....وبلاگ زيبايی داری...من به روزم پيشم بيا
Posted by: پسر مهربون on February 12, 2005 11:29 PM
بهانه برای زندگی داريم،راه مبارزه را هم بلديم...موفق باشی
Posted by: سارا on February 13, 2005 12:30 PM
یک بهانه داشتم برای زندگی ... حالا هزار بهانه دارم و آن يک بهانه نيست . ايرادی ندارد . میجنگم ، برای خودم و ... میجنگم . به همين سادگی .
Posted by: فاطمه on February 13, 2005 01:32 PM
Posted by: پویان on February 13, 2005 02:47 PM
Posted by: شهاب on February 13, 2005 04:16 PM
بهار جان سهمی که از زندگی برای خودت میخواهی قسمتی از زیباترین و در عين حال دردناکترين بخش زندگیست٬ به نوعی مبارزه برای انسان ماندن اين جملهت خيلی به دلم نشست که از کنار نگاههای ترکخورده نمیخواهی بگذری بهار عزيزم برات آرزوی موفقيت میکنم/ حالا خودمونی: نيگا کن من عينکم ماه پيش شکست بعدش اونوقت هر کی منو میديد نگاهمو ترکخورده میديد بهاااااااااااااااااارررررررر میشه از کنار نگاه ترکخوردهی اين دخملک نگذری :)
Posted by: آزاده on February 14, 2005 09:39 AM
تو هم ترک منم ترک اينم يه درد مشترک تو حادثه من حادثه پس کی به ابرا برسه؟؟؟.....................
Posted by: aram&aadonis on February 14, 2005 10:35 AM
منم براتون آرزوی موفقیت میکنم!
Posted by: مانا on February 14, 2005 09:04 PM