این گزارش از همان انجمنی است که ماهها پیش تنها به شماره ی تماسشان اکتفا کردم و از سر بی حوصلگی چیزی ازشان نگفتم.فکر کنم گزارش تا حدی گویای وضعیت انجمن باشد و مهمترین چیزی که فکرم را مشغول کرده بود و با یکی از دوستان در موردش بحث می کردیم مکان انجمن است که من می ترسیدم تنهایی آنجا بروم! آدرس انجمن را می نویسم؛ اگر کسی قصد رفتن داشت، من هم همراه هستم!
آدرس: خ مولوی، باغ فردوس، خ شهید اردستانی، کوچه احمد افتخاریان، بن بست دوم، پلاک 43. تلفن: 9_5576687
سلام دوست خوبم..ميشه در مورد اين انجمن يه کوتاه به من توضيح بدی ميدونم قبلا نوشتی ولی اگه لطف کنی ممنون ميشم...شايد قسمت شد با هم رفتيم اونجا...منتظرم..در ضمن وبلاگ قشنگی داری پاينده باشی و شادکام..فعلا بای
Posted by: elahe on February 14, 2005 11:12 PM
آره ، من هم دو سه ماه پيش سر کلاس در اين مورد شنيدم . يکی از استادامون میگفت اينا خيلی به کمک انسانی نياز دارند و هر کی میتونه باهاشون همکاری کنه ، بره اونجا . حتی يادمه گفت به مربی نيازه ، مثلا خط ، نقاشی ، يا ... حتی برای تدريس فارسی . يکهو يکی از بچهها گفت :« استاد ، اگه بياييم اونجا چقدر بهمون حقوق میدين ؟ » استاد قرمز شد بهار ... بعد نتونست خودش رو کنترل کنه و به اون دانشجو گفت : « تو خودت روت میشه اين سوال رو بپرسی ؟! » خلاصه ، دوری راه حوصله من را هم سر برد و نرفتم اونجا . نمیدونم .
Posted by: فاطمه on February 15, 2005 11:15 AM
بهار خانوم شما با آن شعر من رابطه خوبی برقرار نکرديد . حرف خدا حرف من نيست...
Posted by: reza on February 15, 2005 08:37 PM
حيف که من يه کم زيادی دورم وگرنه میاومدم با بر و بچ!جدی میگم اقلاْ سه تا پايه میشناسم که مطمئنم میاومدن. بهار جان از اينکه دغدغههای به اين قشنگی و وسعت داری خوشحالم دست راستت رو سر ما :)
Posted by: آزاده on February 15, 2005 10:28 PM
بابا قالب!!!! ببين سه شنبه دوستم می گفت قيافه ی دختر عمه ات شبيه ترکهاس...بهش گفتم اگه جلوی خودش گفته بودی کله ات رو کنده بود:)) تقصير خودته که به اين کلمه حساس شدی
Posted by: مهدی on February 17, 2005 10:43 AM
قصه نیستم که بگویی/ نغمه نیستم که بخوانی/ یا چیزی چنان که ببینی/ یا چیزی چنان که بدانی.../ من درد مشترک ام/ مرا فریاد کن!(احود شاملو)
Posted by: یک مریم زمینی ولی اهل پرواز on February 17, 2005 03:41 PM