bahar@bahar-m.com
 


پيوندها

 

بایگانی

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by Movable Type 2.63

 

  RSS 2.0 Feed RSS 1.0 Feed

 

« ايست | Main | صحنه ۲ »

February 21, 2005 09:12 PM
صحنه ۱

_ چند وقت پیش، توی یک کافی شاپ چند تا خانم نشسته بودند، کلی با هم و با صاحب کافی شاپ شوخی می کردند و می خندیدند. چرت و پرت زیاد می گفتند و یک بار از همه بدتر! که چی؟ من نمی دونم! و من هم تنها توانستم از سر شرم لبخندی به دوست ام تحویل دهم، خدا خدا می کردم این حرف خانم را نشنیده باشد.(اما خواهش می کنم فکر نکنید که نیاز بود تمام هوش و گوش رو بسپاری بهشون تا حرفاشون رو بفهمی، نه، اینقدر صداشون بلند بود که نیازی به این زحمتها نبود.) ارزش، چیز ِ مفتیه، نه؟! خانه ی سياه را بخوانید!


_ توی تاکسی، وقتی گوینده ی رادیو می گه:" زنان به دلایل اجتماعی، اقتصادی و ... بیشتر از مردان در معرض بیماری ایدز قرار دارند..."  داغ می کنم، خودم رو جمع و جور می کنم و تیر نگاه راننده ی تاکسی از آینه، چشمانم را کور می کند.


_ هوس کرده بودم پیاده روی کنم؛ توی خیابان شریعتی، دو تا خانم با هم دعواشون شد. هر دو از ماشینهاشون پیاده شدند و با هم گلاویز شدند! باورتان می شود؟ سایه ها همه جمع شدند و هر کدام، یکی از خانمها رو تشویق می کرد. روسری ها از سرشان افتاده بود و ناخن و دندان شان هم خوب کار می کرد، بهتر دیدم در بین نگاههای تمسخر آمیز سایه ها خودم رو گم کنم.


_ بعد از کلاس، دو تا دختر رو دیدم با آرایشی عجیب. سن شان حدود بیست بود.یکی، به طرز فجیعی تلو تلو خوران راه می رفت و دیگری در پی شکار؛ البته نمی دونم اینها سایه شکار می کنند، یا سایه اینها رو! یه خانم مسن پشت سرشون هی می زد به صورت اش و می گفت:"وای اینا چرا این شکلی ان؟ " کمی جلوتر سه تا پسر هر هر می خندیدند. از کنارشون که رد شدم، گفتن:" می بینی، هم جنس تون رو می بینی ؟ دخترند ها! نه، دختر نیستند... " و باز هم، خارش را!




نظرها:

ارسال نظر:

نام :


پست الکترونیکی


وب سایت :


نظر:



Remember info?