در کشمکشی ملال انگیز ایستاده
و رجز خوانی می کند
و آدمکانِ تناقض
همان جرثومه هایی که
_ ندانسته _
چهار پایه ی زیر پای اش را انداختند
گریان
فریاد می کشند،
شبیخونِ مضحکِ باد
روح ِ منکسر اش را
اندک اندک دور می کند
و بارانِ پاکِ تقلبی
مراسم غسل را به جای می آورد
در کشمکشی ملال انگیز ایستاده
و همچنان رجز خوانی می کند
و نمی داند
در این بازیِ مرگ آسا
تنها طنابِ قدیس
فریاد زنده باد سر می دهد.
زمستان83 _ روبروی ام ایستاده و شجاعت اش را فریاد می کشد.
کار قبلی را بيشتر پسنديدم. واژگانت به سارا درويش شبيه شده مخصوصا در شعر قبل ...
Posted by: reza on March 15, 2005 09:09 PM
از عنوانش خيلی خوشم آمد . اول اسمش به ذهنت رسيده بود يا اسم بعدا اومد ؟!
Posted by: فاطمه on March 15, 2005 09:25 PM
سلام . شعرت قشنگ بود خانوم . ولی دغدغهی انتخاب واژگان داری ظاهرا ! خيلی بازی زبانی می کنی . به هر حال من سوادم انقد بود ! به من سر بزنی ضرر نمیکنی . يا علی ...
Posted by: مصلوب on March 16, 2005 04:10 PM
سلام خوبی ؟؟؟ منم مث فاطمه خانوم ولی در کلا چیزی زیاد تقریبا دس گیرم نشد .تا بعدا ...
Posted by: وحيد on March 27, 2005 10:38 PM